بخش ۴۹ - اختلاف كردن در چگونگي و شكل پيل

۳۶ بازديد


پيل اندر خانهٔ تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از براي ديدنش مردم بسي
اندر آن ظلمت همي‌شد هر كسي
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف مي‌بسود
آن يكي را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست اين نهاد
آن يكي را دست بر گوشش رسيد
آن برو چون بادبيزن شد پديد
آن يكي را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكي بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختي بدست
همچنين هر يك به جزوي كه رسيد
فهم آن مي‌كرد هر جا مي‌شنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكي دالش لقب داد اين الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون كف دستست و بس
نيست كف را بر همهٔ او دست‌رس
چشم دريا ديگرست و كف دگر
كف بهل وز ديدهٔ دريا نگر
جنبش كفها ز دريا روز و شب
كف همي‌بيني و دريا نه عجب
ما چو كشتيها بهم بر مي‌زنيم
تيره‌چشميم و در آب روشنيم
اي تو در كشتي تن رفته به خواب
آب را ديدي نگر در آب آب
آب را آبيست كو مي‌راندش
روح را روحيست كو مي‌خواندش
موسي و عيسي كجا بد كفتاب
كشت موجودات را مي‌داد آب
آدم و حوا كجا بد آن زمان
كه خدا افكند اين زه در كمان
اين سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن كه نيست ناقص آن سرست
گر بگويد زان بلغزد پاي تو
ور نگويد هيچ از آن اي واي تو
ور بگويد در مثال صورتي
بر همان صورت بچفسي اي فتي
بسته‌پايي چون گيا اندر زمين
سر بجنباني ببادي بي‌يقين
ليك پايت نيست تا نقلي كني
يا مگر پا را ازين گل بر كني
چون كني پا را حياتت زين گلست
اين حياتت را روش بس مشكلست
چون حيات از حق بگيري اي روي
پس شوي مستغني از گل مي‌روي
شير خواره چون ز دايه بسكلد
لوت‌خواره شد مرورا مي‌هلد
بستهٔ شير زميني چون حبوب
جو فطام خويش از قوت القلوب
حرف حكمت خور كه شد نور ستير
اي تو نور بي‌حجب را ناپذير
تا پذيرا گردي اي جان نور را
تا ببيني بي‌حجب مستور را
چون ستاره سير بر گردون كني
بلك بي گردون سفر بي‌چون كني
آنچنان كز نيست در هست آمدي
هين بگو چون آمدي مست آمدي
راههاي آمدن يادت نماند
ليك رمزي بر تو بر خواهيم خواند
هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگويم زانك خامي تو هنوز
در بهاري تو نديدستي تموز
اين جهان همچون درختست اي كرام
ما برو چون ميوه‌هاي نيم‌خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را
زانك در خامي نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لب‌گزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سرد شد بر آدمي ملك جهان
سخت‌گيري و تعصب خامي است
تا جنيني كار خون‌آشامي است
چيز ديگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گويد بي منش
نه تو گويي هم بگوش خويشتن
نه من ونه غيرمن اي هم تو من
همچو آن وقتي كه خواب اندر روي
تو ز پيش خود به پيش خود شوي
بشنوي از خويش و پنداري فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق
بلك گردوني ودرياي عميق
آن تو زفتت كه آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جاي حد بيداريست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوي از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بيان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب
آنچ نامد دركتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در كشتي نوح
همچو كنعان كشنا مي‌كرد او
كه نخواهم كشتي نوح عدو
هي بيا در كشتي بابا نشين
تا نگردي غرق طوفان اي مهين
گفت نه من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كين موج طوفان بلاست
دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلاي شمع كش
جز كه شمع حق نمي‌پايد خمش
گفت نه رفتم برآن كوه بلند
عاصمست آن كه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاهست اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كي پند تو بشنوده‌ام
كه طمع كردي كه من زين دوده‌ام
خوش نيامد گفت تو هرگز مرا
من بري‌ام از تو در هر دو سرا
هين مكن بابا كه روز ناز نيست
مر خدا را خويش وانباز نيست
تا كنون كردي واين دم نازكيست
اندرين درگاه گيرا ناز كيست
لم يلد لم يولدست او از قدم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
ناز فرزندان كجا خواهد كشيد
ناز بابايان كجا خواهد شنيد
نيستم مولود پيراكم بناز
نيستم والد جوانا كم گراز
نيستم شوهر نيم من شهوتي
ناز را بگذار اينجا اي ستي
جز خضوع و بندگي و اضطرار
اندرين حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها اين گفته‌اي
باز مي‌گويي بجهل آشفته‌اي
چند ازينها گفته‌اي با هركسي
تا جواب سرد بشنودي بسي
اين دم سرد تو در گوشم نرفت
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت
گفت بابا چه زيان دارد اگر
بشنوي يكبار تو پند پدر
همچنين مي‌گفت او پند لطيف
همچنان مي‌گفت او دفع عنيف
نه پدر از نصح كنعان سير شد
نه دمي در گوش آن ادبير شد
اندرين گفتن بدند و موج تيز
بر سر كنعان زد وشد ريز ريز
نوح گفت اي پادشاه بردبار
مر مرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردي مر مرا تو بارها
كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر اميدت من سليم
پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل و خويشانت نبود
خود نديدي تو سپيدي او كبود
چونك دندان تو كرمش در فتاد
نيست دندان بر كنش اي اوستاد
تا كه باقي تن نگردد زار ازو
گرچه بود آن تو شو بيزار ازو
گفت بيزارم ز غير ذات تو
غير نبود آنك او شد مات تو
تو همي داني كه چونم با تو من
بيست چندانم كه با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عايلي
مغتذي بي واسطه و بي حايلي
متصل نه منفصل نه اي كمال
بلك بي چون و چگونه و اعتلال
ماهيانيم و تو درياي حيات
زنده‌ايم از لطفت اي نيكو صفات
تو نگنجي در كنار فكرتي
ني به معلولي قرين چون علتي
پيش ازين طوفان و بعد اين مرا
تو مخاطب بوده‌اي در ماجرا
با تو مي‌گفتم نه با ايشان سخن
اي سخن‌بخش نو و آن كهن
نه كه عاشق روز و شب گويد سخن
گاه با اطلال و گاهي با دمن
روي با اطلال كرده ظاهرا
او كرا مي‌گويد آن مدحت كرا
شكر طوفان را كنون بگماشتي
واسطهٔ اطلال را بر داشتي
زانك اطلال لئيم و بد بدند
نه ندايي نه صدايي مي‌زدند
من چنان اطلال خواهم در خطاب
كز صدا چون كوه واگويد جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو
عاشقم برنام جان آرام تو
هرنبي زان دوست دارد كوه را
تا مثنا بشنود نام ترا
آن كه پست مثال سنگ لاخ
موش را شايد نه ما را در مناخ
من بگويم او نگردد يار من
بي صدا ماند دم گفتار من
با زمين آن به كه هموارش كني
نيست همدم با قدم يارش كني
گفت اي نوح ار تو خواهي جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثري
بهر كنعاني دل تو نشكنم
ليكت از احوال آگه مي‌كنم
گفت نه نه راضيم كه تو مرا
هم كني غرقه اگر بايد ترا
هر زمانم غرقه مي‌كن من خوشم
حكم تو جانست چون جان مي‌كشم
ننگرم كس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توم در شكر و صبر
عاشق مصنوع كي باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او كافر بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد