بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقي به عشق‌نامه خواندن

۳۶ بازديد


آن يكي را يار پيش خود نشاند
نامه بيرون كرد و پيش يار خواند
بيتها در نامه و مدح و ثنا
زاري و مسكيني و بس لابه‌ها
گفت معشوق اين اگر بهر منست
گاه وصل اين عمر ضايع كردنست
من به پيشت حاضر و تو نامه خوان
نيست اين باري نشان عاشقان
گفت اينجا حاضري اما وليك
من نمي‌يايم نصيب خويش نيك
آنچ مي‌ديدم ز تو پارينه سال
نيست اين دم گرچه مي‌بينم وصال
من ازين چشمه زلالي خورده‌ام
ديده و دل ز آب تازه كرده‌ام
چشمه مي‌بينم وليكن آب ني
راه آبم را مگر زد ره‌زني
گفت پس من نيستم معشوق تو
من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقي تو بر من و بر حالتي
حالت اندر دست نبود يا فتي
پس نيم كلي مطلوب تو من
جزو مقصودم ترا اندرز من
خانهٔ معشوقه‌ام معشوق ني
عشق بر نقدست بر صندوق ني
هست معشوق آنك او يكتو بود
مبتدا و منتهاات او بود
چون بيابي‌اش نماني منتظر
هم هويدا او بود هم نيز سر
مير احوالست نه موقوف حال
بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگويد حال را فرمان كند
چون بخواهد جسمها را جان كند
منتها نبود كه موقوفست او
منتظر بنشسته باشد حال‌جو
كيمياي حال باشد دست او
دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شيرين شود
خار و نشتر نرگس و نسرين شود
آنك او موقوف حالست آدميست
كو بحال افزون و گاهي در كميست
صوفي ابن الوقت باشد در منال
ليك صافي فارغست از وقت و حال
حالها موقوف عزم و راي او
زنده از نفخ مسيح‌آساي او
عاشق حالي نه عاشق بر مني
بر اميد حال بر من مي‌تني
آنك يك دم كم دمي كامل بود
نيست معبود خليل آفل بود
وانك آفل باشد و گه آن و اين
نيست دلبر لا احب افلين
آنك او گاهي خوش و گه ناخوشست
يك زماني آب و يك دم آتشست
برج مه باشد وليكن ماه نه
نقش بت باشد ولي آگاه نه
هست صوفي صفاجو ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافي غرق عشق ذوالجلال
ابن كس نه فارغ از اوقات و حال
غرقهٔ نوري كه او لم يولدست
لم يلد لم يولد آن ايزدست
رو چنين عشقي بجو گر زنده‌اي
ورنه وقت مختلف را بنده‌اي
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش
منگر آنك تو حقيري يا ضعيف
بنگر اندر همت خود اي شريف
تو به هر حالي كه باشي مي‌طلب
آب مي‌جو دايما اي خشك‌لب
كان لب خشكت گواهي مي‌دهد
كو بخر بر سر منبع رسد
خشكي لب هست پيغامي ز آب
كه بمات آرد يقين اين اضطراب
كين طلب‌كاري مبارك جنبشيست
اين طلب در راه حق مانع كشيست
اين طلب مفتاح مطلوبات تست
اين سپاه و نصرت رايات تست
اين طلب همچون خروسي در صياح
مي‌زند نعره كه مي‌آيد صباح
گرچه آلت نيستت تو مي‌طلب
نيست آلت حاجت اندر راه رب
هر كه را بيني طلب‌كار اي پسر
يار او شو پيش او انداز سر
كز جوار طالبان طالب شوي
وز ظلال غالبان غالب شوي
گر يكي موري سليماني بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داري تو ز مال و پيشه‌اي
نه طلب بود اول و انديشه‌اي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد