بخش ۶۱ - وصيت كردن پيغامبر عليه السلام مر آن بيمار را و دعا آموزانيدنش

۳۶ بازديد


گفت پيغامبر مر آن بيمار را
اين بگو كاي سهل‌كن دشوار را
آتنا في دار دنيانا حسن
آتنا في دار عقبانا حسن
راه را بر ما چو بستان كن لطيف
منزل ما خود تو باشي اي شريف
مؤمنان در حشر گويند اي ملك
ني كه دوزخ بود راه مشترك
مؤمن و كافر برو يابد گذار
ما نديديم اندرين ره دود و نار
نك بهشت و بارگاه آمني
پس كجا بود آن گذرگاه دني
پس ملك گويد كه آن روضهٔ خضر
كه فلان جا ديده‌ايد اندر گذر
دوزخ آن بود و سياستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما اين نفس دوزخ‌خوي را
آتشي گبر فتنه‌جوي را
جهدها كرديد و او شد پر صفا
نار را كشتيد از بهر خدا
آتش شهوت كه شعله مي‌زدي
سبزهٔ تقوي شد و نور هدي
آتش خشم از شما هم حلم شد
ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ايثار شد
و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما اين جمله آتشهاي خويش
بهر حق كشتيد جمله پيش پيش
نفس ناري را چو باغي ساختيد
اندرو تخم وفا انداختيد
بلبلان ذكر و تسبيح اندرو
خوش سرايان در چمن بر طرف جو
داعي حق را اجابت كرده‌ايد
در جحيم نفس آب آورده‌ايد
دوزخ ما نيز در حق شما
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چيست احسان را مكافات اي پسر
لطف و احسان و ثواب معتبر
ني شما گفتيد ما قربانييم
پيش اوصاف بقا ما فانييم
ما اگر قلاش و گر ديوانه‌ايم
مست آن ساقي و آن پيمانه‌ايم
بر خط و فرمان او سر مي‌نهيم
جان شيرين را گروگان مي‌دهيم
تا خيال دوست در اسرار ماست
چاكري و جانسپاري كار ماست
هر كجا شمع بلا افروختند
صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقاني كز درون خانه‌اند
شمع روي يار را پروانه‌اند
اي دل آنجا رو كه با تو روشنند
وز بلاها مر ترا چون جوشنند
بر جناياتت مواسا مي‌كنند
در ميان جان ترا جا مي‌كنند
زان ميان جان ترا جا مي‌كنند
تا ترا پر باده چون جا مي‌كنند
در ميان جان ايشان خانه گير
در فلك خانه كن اي بدر منير
چون عطارد دفتر دل وا كنند
تا كه بر تو سرها پيدا كنند
پيش خويشان باش چون آواره‌اي
بر مه كامل زن ار مه پاره‌اي
جزو را از كل خود پرهيز چيست
با مخالف اين همه آميز چيست
جنس را بين نوع گشته در روش
غيبها بين عين گشته در رهش
تا چو زن عشوه خري اي بي‌خرد
از دروغ و عشوه كي يابي مدد
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب
مي‌ستاني مي‌نهي چون زن به جيب
مر ترا دشنام و سيلي شهان
بهتر آيد از ثناي گمرهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسان
تا كسي گردي ز اقبال كسان
زانك ازيشان خلعت و دولت رسد
در پناه روح جان گردد جسد
هر كجا بيني برهنه و بي‌نوا
دان كه او بگريختست از اوستا
تا چنان گردد كه مي‌خواهد دلش
آن دل كور بد بي‌حاصلش
گر چنان گشتي كه استا خواستي
خويش را و خويش را آراستي
هر كه از استا گريزد در جهان
او ز دولت مي‌گريزد اين بدان
پيشه‌اي آموختي در كسب تن
چنگ اندر پيشهٔ ديني بزن
در جهان پوشيده گشتي و غني
چون برون آيي ازينجا چون كني
پيشه‌اي آموز كاندر آخرت
اندر آيد دخل كسب مغفرت
آن جهان شهريست پر بازار و كسب
تا نپنداري كه كسب اينجاست حسب
حق تعالي گفت كين كسب جهان
پيش آن كسبست لعب كودكان
همچو آن طفلي كه بر طفلي تند
شكل صحبت‌كن مساسي مي‌كند
كودكان سازند در بازي دكان
سود نبود جز كه تعبير زمان
شب شود در خانه آيد گرسنه
كودكان رفته بمانده يك تنه
اين جهان بازي‌گهست و مرگ شب
باز گردي كيسه خالي پر تعب
كسب دين عشقست و جذب اندرون
قابليت نور حق را اي حرون
كسب فاني خواهدت اين نفس خس
چند كسب خس كني بگذار بس
نفس خس گر جويدت كسب شريف
حيله و مكري بود آن را رديف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد