بخش ۳۰ - امتحان كردن خواجهٔ لقمان زيركي لقمان را

۳۵ بازديد


ني كه لقمان را كه بندهٔ پاك بود
روز و شب در بندگي چالاك بود
خواجه‌اش مي‌داشتي در كار پيش
بهترش ديدي ز فرزندان خويش
زانك لقمان گرچه بنده‌زاد بود
خواجه بود و از هوا آزاد بود
گفت شاهي شيخ را اندر سخن
چيزي از بخشش ز من درخواست كن
گفت اي شه شرم نايد مر ترا
كه چنين گويي مرا زين برتر آ
من دو بنده دارم و ايشان حقير
وآن دو بر تو حاكمانند و امير
گفت شه آن دو چه‌اند اين زلتست
گفت آن يك خشم و ديگر شهوتست
شاه آن دان كو ز شاهي فارغست
بي مه و خورشيد نورش بازغست
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست
هستي او دارد كه با هستي عدوست
خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش
در حقيقت بنده لقمان خواجه‌اش
در جهان بازگونه زين بسيست
در نظرشان گوهري كم از خسيست
مر بيابان را مفازه نام شد
نام و رنگي عقلشان را دام شد
يك گره را خود معرف جامه است
در قبا گويند كو از عامه است
يك گره را ظاهر سالوس زهد
نور بايد تا بود جاسوس زهد
نور بايد پاك از تقليد و غول
تا شناسد مرد را بي فعل و قول
در رود در قلب او از راه عقل
نقد او بيند نباشد بند نقل
بندگان خاص علام الغيوب
در جهان جان جواسيس القلوب
در درون دل در آيد چون خيال
پيش او مكشوف باشد سر حال
در تن گنجشك چيست از برگ و ساز
كه شود پوشيده آن بر عقل باز
آنك واقف گشت بر اسرار هو
سر مخلوقات چه بود پيش او
آنك بر افلاك رفتارش بود
بر زمين رفتن چه دشوارش بود
در كف داود كاهن گشت موم
موم چه بود در كف او اي ظلوم
بود لقمان بنده‌شكلي خواجه‌اي
بندگي بر ظاهرش ديباجه‌اي
چون رود خواجه به جاي ناشناس
در غلام خويش پوشاند لباس
او بپوشد جامه‌هاي آن غلام
مر غلام خويش را سازد امام
در پيش چون بندگان در ره شود
تا نبايد زو كسي آگه شود
گويد اي بنده تو رو بر صدر شين
من بگيرم كفش چون بندهٔ كهين
تو درشتي كن مرا دشنام ده
مر مرا تو هيچ توقيري منه
ترك خدمت خدمت تو داشتم
تا به غربت تخم حيلت كاشتم
خواجگان اين بندگيها كرده‌اند
تا گمان آيد كه ايشان بنده‌اند
چشم‌پر بودند و سير از خواجگي
كارها را كرده‌اند آمادگي
وين غلامان هوا بر عكس آن
خويشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان
آيد از خواجه ره افكندگي
نايد از بنده به غير بندگي
پس از آن عالم بدين عالم چنان
تعبيتها هست بر عكس اين بدان
خواجهٔ لقمان ازين حال نهان
بود واقف ديده بود از وي نشان
راز مي‌دانست و خوش مي‌راند خر
از براي مصلحت آن راه‌بر
مر ورا آزاد كردي از نخست
ليك خشنودي لقمان را بجست
زانك لقمان را مراد اين بود تا
كس نداند سر آن شير و فتي
چه عجب گر سر ز بد پنهان كني
اين عجب كه سر ز خود پنهان كني
كار پنهان كن تو از چشمان خود
تا بود كارت سليم از چشم بد
خويش را تسليم كن بر دام مزد
وانگه از خود بي ز خود چيزي بدزد
مي‌دهند افيون به مرد زخم‌مند
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
وقت مرگ از رنج او را مي‌درند
او بدان مشغول شد جان مي‌برند
چون به هر فكري كه دل خواهي سپرد
از تو چيزي در نهان خواهند برد
پس بدان مشغول شو كان بهترست
تا ز تو چيزي برد كان كهترست
هرچه تحصيلي كني اي معتني
مي در آيد دزد از آن سو كايمني
بار بازرگان چو در آب اوفتد
دست اندر كالهٔ بهتر زند
چونك چيزي فوت خواهد شد در آب
ترك كمتر گوي و بهتر را بياب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد