بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص

۳۷ بازديد


قصهٔ شاه و اميران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد
دور ماند از جر جرار كلام
باز بايد گشت و كرد آن را تمام
باغبان ملك با اقبال و بخت
چون درختي را نداند از درخت
آن درختي را كه تلخ و رد بود
و آن درختي كه يكش هفصد بود
كي برابر دارد اندر تربيت
چون ببيندشان به چشم عاقبت
كان درختان را نهايت چيست بر
گرچه يكسانند اين دم در نظر
شيخ كو ينظر بنور الله شد
از نهايت وز نخست آگاه شد
چشم آخربين ببست از بهر حق
چشم آخربين گشاد اندر سبق
آن حسودان بد درختان بوده‌اند
تلخ گوهر شوربختان بوده‌اند
از حسد جوشان و كف مي‌ريختند
در نهاني مكر مي‌انگيختند
تا غلام خاص را گردن زنند
بيخ او را از زمانه بر كنند
چون شود فاني چو جانش شاه بود
بيخ او در عصمت الله بود
شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبكر ربابي تن زده
در تماشاي دل بدگوهران
مي‌زدي خنبك بر آن كوزه‌گران
مكر مي‌سازند قومي حيله‌مند
تا كه شه را در فقاعي در كنند
پادشاهي بس عظيمي بي كران
در فقاعي كي بگنجد اي خران
از براي شاه دامي دوختند
آخر اين تدبير ازو آموختند
نحس شاگردي كه با استاد خويش
همسري آغازد و آيد به پيش
با كدام استاد استاد جهان
پيش او يكسان هويدا و نهان
چشم او ينظر بنور الله شده
پرده‌هاي جهل را خارق بده
از دل سوراخ چون كهنه گليم
پرده‌اي بندد به پيش آن حكيم
پرده مي‌خندد برو با صد دهان
هر دهاني گشته اشكافي بر آن
گويد آن استاد مر شاگرد را
اي كم از سگ نيستت با من وفا
خود مرا استا مگير آهن‌گسل
همچو خود شاگرد گير و كوردل
نه از منت ياريست در جان و روان
بي منت آبي نمي‌گردد روان
پس دل من كارگاه بخت تست
چه شكني اين كارگاه اي نادرست
گوييش پنهان زنم آتش‌زنه
ني به قلب از قلب باشد روزنه
آخر از روزن ببيند فكر تو
دل گواهيي دهد زين ذكر تو
گير در رويت نمالد از كرم
هرچه گويي خندد و گويد نعم
او نمي‌خندد ز ذوق مالشت
او همي‌خندد بر آن اسگالشت
پس خداعي را خداعي شد جزا
كاسه زن كوزه بخور اينك سزا
گر بدي با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شكفتي مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابي دان كه آيد در حمل
زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آميزد شكوفه و سبزه‌زار
صد هزاران بلبل و قمري نوا
افكنند اندر جهان بي‌نوا
چونك برگ روح خود زرد و سياه
مي‌ببيني چون نداني خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب
مي‌كند روها سيه همچون كتاب
آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپيدي و آن سيه ميزان ماست
باز منشوري نويسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد