بخش ۱۴۶ - تهديد كردن نوح عليه‌السلام مر قوم را

۳۶ بازديد


گفت نوح اي سركشان من من نيم
من ز جان مردم بجانان مي‌زيم
چون بمردم از حواس بوالبشر
حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
چونك من من نيستم اين دم ز هوست
پيش اين دم هركه دم زد كافر اوست
هست اندر نقش اين روباه شير
سوي اين روبه نشايد شد دلير
گر ز روي صورتش مي‌نگروي
غره شيران ازو مي‌نشنوي
گر نبودي نوح را از حق يدي
پس جهاني را چرا بر هم زدي
صد هزاران شير بود او در تني
او چو آتش بود و عالم خرمني
چونك خرمن پاس عشر او نداشت
او چنان شعله بر آن خرمن گماشت
هر كه او در پيش اين شير نهان
بي‌ادب چون گرگ بگشايد دهان
همچو گرگ آن شير بر دراندش
فانتقمنا منهم بر خواندش
زخم يابد همچو گرگ از دست شير
پيش شير ابله بود كو شد دلير
كاشكي آن زخم بر تن آمدي
تا بدي كايمان و دل سالم بدي
قوتم بگسست چون اينجا رسيد
چون توانم كرد اين سر را پديد
همچو آن روبه كم اشكم كنيد
پيش او روباه‌بازي كم كنيد
جمله ما و من به پيش او نهيد
ملك ملك اوست ملك او را دهيد
چون فقير آييد اندر راه راست
شير و صيد شير خود آن شماست
زانك او پاكست و سبحان وصف اوست
بي نيازست او ز نغز و مغز و پوست
هر شكار و هر كراماتي كه هست
از براي بندگان آن شهست
نيست شه را طمع بهر خلق ساخت
اين همه دولت خنك آنكو شناخت
آنك دولت آفريد و دو سرا
ملك و دولتها چه كار آيد ورا
پيش سبحان پس نگه داريد دل
تا نگرديد از گمان بد خجل
كو ببيند سر و فكر و جست و جو
همچو اندر شير خالص تار مو
آنك او بي نقش ساده‌سينه شد
نقشهاي غيب را آيينه شد
سر ما را بي‌گمان موقن شود
زانكمؤمنآينهٔمؤمنبود
چون زند او نقد ما را بر محك
پس يقين را باز داند او ز شك
چون شود جانش محك نقدها
پس ببيند قلب را و قلب را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد