بخش ۱۵۰ - مرتد شدن كاتب وحي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵۰ - مرتد شدن كاتب وحي

۳۵ بازديد


پيش از عثمان يكي نساخ بود
كو به نسخ وحي جدي مي‌نمود
چون نبي از وحي فرمودي سبق
او همان را وا نبشتي بر ورق
پرتو آن وحي بر وي تافتي
او درون خويش حكمت يافتي
عين آن حكمت بفرمودي رسول
زين قدر گمراه شد آن بوالفضول
كانچ مي‌گويد رسول مستنير
مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
پرتو انديشه‌اش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخي بر آمد هم ز دين
شد عدو مصطفي و دين بكين
مصطفي فرمود كاي گبر عنود
چون سيه گشتي اگر نور از تو بود
گر تو ينبوع الهي بوديي
اين چنين آب سيه نگشوديي
تا كه ناموسش به پيش اين و آن
نشكند بر بست اين او را دهان
اندرون مي‌سوختش هم زين سبب
توبه كردن مي‌نيارست اين عجب
آه مي‌كرد و نبودش آه سود
چون در آمد تيغ و سر را در ربود
كرده حق ناموس را صد من حديد
اي بسا بسته به بند ناپديد
كبر و كفر آن سان ببست آن راه را
كه نيارد كرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون
نيست آن اغلال بر ما از برون
خلفهم سدا فاغشيناهم
مي‌نبيند بند را پيش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدي كه خاست
او نمي‌داند كه آن سد قضاست
شاهد تو سد روي شاهدست
مرشد تو سد گفت مرشدست
اي بسا كفار را سوداي دين
بندشان ناموس و كبر آن و اين
بند پنهان ليك از آهن بتر
بند آهن را كند پاره تبر
بند آهن را توان كردن جدا
بند غيبي را نداند كس دوا
مرد را زنبور اگر نيشي زند
طبع او آن لحظه بر دفعي تند
زخم نيش اما چو از هستي تست
غم قوي باشد نگردد درد سست
شرح اين از سينه بيرون مي‌جهد
ليك مي‌ترسم كه نوميدي دهد
ني مشو نوميد و خود را شاد كن
پيش آن فريادرس فرياد كن
كاي محب عفو از ما عفو كن
اي طبيب رنج ناسور كهن
عكس حكمت آن شقي را ياوه كرد
خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
اي برادر بر تو حكمت جاريه‌ست
آن ز ابدالست و بر تو عاريه‌ست
گرچه در خود خانه نوري يافتست
آن ز همسايهٔ منور تافتست
شكر كن غره مشو بيني مكن
گوش دار و هيچ خودبيني مكن
صد دريغ و درد كين عاريتي
امتان را دور كرد از امتي
من غلام آن كه او در هر رباط
خويش را واصل نداند بر سماط
بس رباطي كه ببايد ترك كرد
تا به مسكن در رسد يك روز مرد
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست
پرتو عاريت آتش‌زنيست
گر شود پر نور روزن يا سرا
تو مدان روشن مگر خورشيد را
هر در و ديوار گويد روشنم
پرتو غيري ندارم اين منم
پس بگويد آفتاب اي نارشيد
چونك من غارب شوم آيد پديد
سبزه‌ها گويند ما سبز از خوديم
شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
فصل تابستان بگويد اي امم
خويش را بينيد چون من بگذرم
تن همي‌نازد به خوبي و جمال
روح پنهان كرده فر و پر و بال
گويدش اي مزبله تو كيستي
يك دو روز از پرتو من زيستي
غنج و نازت مي‌نگنجد در جهان
باش تا كه من شوم از تو جهان
گرم‌دارانت ترا گوري كنند
طعمهٔ ماران و مورانت كنند
بيني از گند تو گيرد آن كسي
كو به پيش تو همي‌مردي بسي
پرتو روحست نطق و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش
آنچنانك پرتو جان بر تنست
پرتو ابدال بر جان منست
جان جان چو واكشد پا را ز جان
جان چنان گردد كه بي‌جان تن بدان
سر از آن رو مي‌نهم من بر زمين
تا گواه من بود در روز دين
يوم دين كه زلزلت زلزالها
اين زمين باشد گواه حالها
گو تحدث جهرة اخبارها
در سخن آيد زمين و خاره‌ها
فلسفي منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر آن ديوار زن
نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفي كو منكر حنانه است
از حواس اوليا بيگانه است
گويد او كه پرتو سوداي خلق
بس خيالات آورد در راي خلق
بلك عكس آن فساد و كفر او
اين خيال منكري را زد برو
فلسفي مر ديو را منكر شود
در همان دم سخرهٔ ديوي بود
گر نديدي ديو را خود را ببين
بي جنون نبود كبودي بر جبين
هر كه را در دل شك و پيچانيست
در جهان او فلسفي پنهانيست
مي‌نمايد اعتقاد و گاه گاه
آن رگ فلسف كند رويش سياه
الحذر اي مؤمنان كان در شماست
در شما بس عالم بي‌منتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در توست
وه كه روزي آن بر آرد از تو دست
هر كه او را برگ آن ايمان بود
همچو برگ از بيم اين لرزان بود
بر بليس و ديو زان خنديده‌اي
كه تو خود را نيك مردم ديده‌اي
چون كند جان بازگونه پوستين
چند وا ويلي بر آيد ز اهل دين
بر دكان هر زرنما خندان شدست
زانك سنگ امتحان پنهان شدست
پرده‌اي ستار از ما بر مگير
باش اندر امتحان ما را مجير
قلب پهلو مي‌زند با زر به شب
انتظار روز مي‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد كه باش
اي مزور تا بر آيد روز فاش
صد هزاران سال ابليس لعين
بود ز ابدال و امير المؤمنين
پنجه زد با آدم از نازي كه داشت
گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد