بخش ۱۳۹ - در صفت پير و مطاوعت وي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳۹ - در صفت پير و مطاوعت وي

۳۶ بازديد


اي ضياء الحق حسام الدين بگير
يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
گرچه جسم نازكت را زور نيست
ليك بي خورشيد ما را نور نيست
گرچه مصباح و زجاجه گشته‌اي
ليك سرخيل دلي سررشته‌اي
چون سر رشته به دست و كام تست
درهاي عقد دل ز انعام تست
بر نويس احوال پير راه‌دان
پير را بگزين و عين راه دان
پير تابستان و خلقان تير ماه
خلق مانند شبند و پير ماه
كرده‌ام بخت جوان را نام پير
كو ز حق پيرست نه از ايام پير
او چنان پيرست كش آغاز نيست
با چنان در يتيم انباز نيست
خود قوي‌تر مي‌شود خمر كهن
خاصه آن خمري كه باشد من لدن
پير را بگزين كه بي پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهي كه بارها تو رفته‌اي
بي قلاوز اندر آن آشفته‌اي
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ
هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
گر نباشد سايهٔ او بر تو گول
پس ترا سرگشته دارد بانگ غول
غولت از ره افكند اندر گزند
از تو داهي‌تر درين ره بس بدند
از نبي بشنو ضلال ره‌روان
كه چه شان كرد آن بليس بدروان
صد هزاران ساله راه از جاده دور
بردشان و كردشان ادبير و عور
استخوانهاشان ببين و مويشان
عبرتي گير و مران خر سويشان
گردن خر گير و سوي راه كش
سوي ره‌بانان و ره‌دانان خوش
هين مهل خر را و دست از وي مدار
زانك عشق اوست سوي سبزه‌زار
گر يكي دم تو به غفلت وا هليش
او رود فرسنگها سوي حشيش
دشمن راهست خر مست علف
اي كه بس خر بنده را كرد او تلف
گر نداني ره هر آنچ خر بخواست
عكس آن كن خود بود آن راه راست
شاوروهن و آنگه خالفوا
ان من لم يعصهن تالف
با هوا و آرزو كم باش دوست
چون يضلك عن سبيل الله اوست
اين هوا را نشكند اندر جهان
هيچ چيزي همچو سايهٔ همرهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد