بخش ۱۷ - قصهٔ ديدن خليفه ليلي را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷ - قصهٔ ديدن خليفه ليلي را

۳۵ بازديد


گفت ليلي را خليفه كان توي
كز تو مجنون شد پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي
گفت خامش چون تو مجنون نيستي
هر كه بيدارست او در خواب‌تر
هست بيداريش از خوابش بتر
چون بحق بيدار نبود جان ما
هست بيداري چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال
وز زيان و سود وز خوف زوال
ني صفا مي‌ماندش ني لطف و فر
ني بسوي آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اوميد و كند با او مقال
ديو را چون حور بيند او به خواب
پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
چونك تخم نسل را در شوره ريخت
او به خويش آمد خيال از وي گريخت
ضعف سر بيند از آن و تن پليد
آه از آن نقش پديد ناپديد
مرغ بر بالا و زير آن سايه‌اش
مي‌دود بر خاك پران مرغ‌وش
ابلهي صياد آن سايه شود
مي‌دود چندانك بي‌مايه شود
بي‌خبر كان عكس آن مرغ هواست
بي‌خبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوي سايه او
تركشش خالي شود از جست و جو
تركش عمرش تهي شد عمر رفت
از دويدن در شكار سايه تفت
سايهٔ يزدان چو باشد دايه‌اش
وا رهاند از خيال و سايه‌اش
سايهٔ يزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زين عالم و زندهٔ خدا
دامن او گير زوتر بي‌گمان
تا رهي در دامن آخر زمان
كيف مد الظل نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد خداست
اندرين وادي مرو بي اين دليل
لا احب افلين گو چون خليل
رو ز سايه آفتابي را بياب
دامن شه شمس تبريزي بتاب
ره نداني جانب اين سور و عرس
از ضياء الحق حسام الدين بپرس
ور حسد گيرد ترا در ره گلو
در حسد ابليس را باشد غلو
كو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه‌اي زين صعب‌تر در راه نيست
اي خنك آنكش حسد همراه نيست
اين جسد خانهٔ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهٔ حسد باشد وليك
آن جسد را پاك كرد الله نيك
طهرا بيتي بيان پاكيست
گنج نورست ار طلسمش خاكيست
چون كني بر بي‌حسد مكر و حسد
زان حسد دل را سياهيها رسد
خاك شو مردان حق را زير پا
خاك بر سر كن حسد را همچو ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد