من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد

۳۳ بازديد
 

من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
 تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد

 ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ي آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آري 
 در من قفسي هست كه مي خواهدم آزاد

 اي بال تخيل ببر آنجا غزلم را 
 كش مردم آزاده بگويند مريزاد

 من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
 آرام چه مي جويي از اين زاده ي اضداد ؟

 مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
يك عمر عبث داد زدم بر سر بيداد

مگذار كه دندانزده ي غم شود اي دوست
 اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد


شب هاي شعرخواني من بي فروغ نيست

۳۳ بازديد
 

گاهي چنان بدم كه مبادا ببينيم
حتي اگر به ديده رويا ببينيم

من صورتم كه به صورت شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينم

شاعر شنيدني ست ولي ميل توست
 آماده اي كه بشنوي ام يا ببينيم

اين واژه ها صراحت تنهايي من اند
 با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
 

مبهوت مي شوي اگر از روزن ات شبي
بي خويش در سماع غزل ها ببينيم
 

يك قطره ام و گاه چنان موج مي زنم
در خود كه ناگزيري دريا ببينيم

شب هاي شعر خواني من بي فروغ نيست
 اما تو با چراغ بيا تا ببينيم


او سرسپرده مي خواست من دلسپرده بودم

۳۴ بازديد
 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

يك عمر دور و تنها تنها بجرم اين كه
او سرسپرده مي خواست من دل سپرده بودم

يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم

در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
 گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم

وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم


من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

۳۴ بازديد
 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

 غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست 
 

حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
 تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست

 همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست 
 

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

 شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
 اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


نيستي شاعر كه تا معناي حافظ را بداني

۳۳ بازديد
 

تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم

گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم

بي گمان زيباست ازادي ولي من چون قناري
 دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم

 در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به ابي هاي دنيا مي رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
 جذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم

 نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
 ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم


آن بهاري باغ ها و اين بياباني زمستان

۳۸ بازديد
 

ناگهان ديدم كه دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم

 ناگهان آشفت كابوسي مرا از خواب كهفي
ديدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
 گرچه ويران خاكش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم اين همان شهر است شهر كودكي ها
خود شكستم تك چراغ روشنش را با كمانم

مي شناسم اين خيابان ها و اين پس كوچه ها را
 بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاري باغها و اين زمستاني بيابان
 ز آسمان مي پرسم آخر من كجاي اين جهانم ؟

سوز سردي مي كشد شلاق و مي چرخاند و من
 درد را حس مي كنم در بند بند استخوانم

 مي نشينم از زمين سرزمين بي گناهم
مشت خاكي روي زخم خونفشانم مي فشانم

 خيره بر خاكم كه مي بينم زكرت زخمهايم
مي كشوفد سرخ گلهايي شبيه دوستانم

مي زنم لبخند و برميخيزم از خاك و بدينسان
 مي شود آغز فصل ديگري از داستانم


اين غزل ها همه جان پاره دنياي من اند

۳۴ بازديد
 

پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صداي غمشان

 هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت
 ديدني داشت ولي سوختن با همشان

گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
 بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان

نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان

 زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند
تو نبودي كه به حرفي بزني مرهمشان

 اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند
ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان

 گر ندارد زباني كه تو را شاد كنند
 بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان

فكر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود
كه دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان


كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

۳۳ بازديد
 

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
 بديناسن خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب

تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب

 تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
 چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
 كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب

 تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
 چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب


امشب ز پشت ابرها بيرون نيامده ماه

۳۳ بازديد

 

از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب
 شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سايه ها روي درخت شب
 مي جويم اما نسيتي در هيچ جا امشب

مي دانم اري نيستي اما نمي دانم
 بيهوده مي گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما
 نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب

ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف
 ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام كوچه ها را يك نفس هم نيست
 شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم تو كه مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب

 اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
 آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب


دلم براي خودم تنگ مي شود

۳۴ بازديد
 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلام هايم را
 هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

 چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم