من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

يك حقيقت تلخ

۳۵ بازديد

 

يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان كنه كه تا داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي كنه ، پولشو اما نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصره ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح كنن

يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن

يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما آجا

يكي انقد ديده كه ميل تماشا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه

يكي اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره

يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه

يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يكي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه

عوضش دختركم ، او خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش ، اما نمي ره

مي گه نزديكياي ما آزمايشگاه نداره

بچه اي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره

يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه

پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره

ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم

دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم

مليكا چه چيزايي داره كه رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي داره توش كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما

اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره

آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا

اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت

با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره


هيچ كسي زيبا نميشه

۳۴ بازديد

 

انقدر دوست دارم كه تو كتاب جا نمي شه

پي چاره ام با حرفاي الفبا نمي شه

من كه هيچ ، ساعتمم ديوونته دروغ كه نيست

تو از اون روزي كه رفتي خوابيده ، پا نمي شه

هي مي گم كاشكه يه روز معجزه شه با همديگه

دو سه ساعتي بريم كنار دريا ، نمي شه

آسمون دلش گرفته ، مث اخماي تو ا...

يه گره افتاده رو پيشونيشو ، وا نميشه

نامتم با هام لجه ، مي خوام بذارمش كنار

انقدر بد باهام ، هر چي كنم تا نمي شه

مگه كم ناز چشاتو كشيدم دسته گلم ؟

كه ديگه يه ذره خندتم مال ما نميشه

سرخيا مال تو ، هر چي زرده بفرس واسه من

ماهي مثل تو كه پنهون لاي ابرا نمي شه

ديدي خواستن ميون من و تو رو ابري كنن ؟

تو نفگتي بهشون بريد ، چه حرفا ، نمي شه ؟

مگه از من چي شنيدي كه يهو دلت شكست

دل عاشق بيشتر از يك دفه رسوا نمي شه

چه شبايي كه نشستم تا سحر به اين اميد

كه به هر كسي به جز من بگي نه ، يا نمي شه

روزي كه خواستي بياي پيشم مث ديوونه ها

از همه مي پرسيدم پس چرا فردا نمي شه

اينه رسمش ؟ تا يه چيز شنيدي باورت بشه ؟

اين جوري كه قصه مون عبرت دنيا نمي شه

يعني حق با شعر يه شاعر اون روزاش كه گفت ؟

برو مجنون واسه تو هيچ كسي ليلا نمي شه

خوابتو ديدم و پرسيدم ازت كجا بودي ؟

گفتي طولانيه قصه ، توي رؤيا نمي شه

يادته ؟ تماس گرفتم كه ببينم چي شده ؟

گفتي بعدا ، جايي ام ، صحبتش اينجا نمي شه

دفترم عادتشه ، فقط تو روش خط بكشي

خودتم خوب مي دوني بدون امضا نمي شه

تو رو بايد تو تمام كتابا ، نه كمته

حرف تو خلاصه نيس ، پس توي انشا نمي شه

چشاتو نمي شه گفت چه رنگيه بس كه گلي

هيچ چشي ، چش نزنم ، انقد زيبا نمي شه

راستي تو منو يادت رفته ، آره ؟

من همونم كه بدون تو شباش به غير يلدا نمي شه

با خودت قرار گذاشتي ديگه اسممو نگي

جمله هات تموم مي شه ، با نمي خوام ، با نمي شه

باشه هر چي تو بگي قبول ، فقط اينو بدون

حكم قتلمم بدي ، هيچي كسي زيبا نمي شه


اشعار محمدعلي بهمني

۳۳ بازديد

محمدعلي بهمني

لينك ورود به اشعار محمدعلي بهمني

محمد - علي - بهمني - علي بهمني - محمد بهمني - محمدبهمني - محمد علي بهمني - محمدعلي بهمني - اشعار محمد علي بهمني - اشعارمحمدعلي بهمني - اشعار بهمني - اشعار علي بهمني - اشعار محمد بهمني - اشعارمحمدعلي بهمني - اشعارمحمد علي بهمني - اشعاربهمني - وبلاگ محمد علي بهمني - وبلاك محمدعلي بهمني - وب سايت محمدعلي بهمني - وبسايت محمدعلي بهمني - وبلاگ اشعار محمدعلي بهمني - وبلاگ اشعار شاعران - وبلاگ اشعار شعرا - وبلاگ شاعران - وبلاگ شعر - وبلاگ اشعار - وبلاگ ادبيات و شعر - وبلاگ شعرخواني - وبلاگ مشاعره - عاشق شعر

لينك ورود به اشعار محمدعلي بهمني


من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

۳۵ بازديد

 

عطر زرد گل ياس رو نمي خوام

نمره ي بيست كلاسو نمي خوام

من فقط واسه چش تو جون مي دم

عاشقاي بي حواسو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام

دوره گرد گل فروشو نمي خوام

اوني كه چشاش به رنگ عسله

مجنون خونه به دوشو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

من كسي با قد رعنا نمي خوام

چشاي درشت و گيرا نمي خوام

دوس دارم قايق سواري رو ، ولي

جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

موهاي خيلي پريشون نمي خوام

آدم زيادي مجنون نمي خوام

مي دوني چشم منو گرفتي و

جز تو هيچي از خدامون نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

چشم شرقي سياهو نمي خوام

صورتاي مثل ماهو نمي خوام

آخه وقتي تو تو فكر من باشي

حق دارم بگم گناهو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام

او دو تا چشم قشنگو نمي خوام

حتي اون كه بلده شكار آنه

صاحب تير و تفنگو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

شعراي ساده و تازه نمي خوام

اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام

من دلم مي خواد تو رو داشته باشم

واسه ي اينم اجازه نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سفر دور جهانو نمي خوام

رنگاي رنگين كمانو نمي خوام

لحظه و ساعت عمر من تويي

تو كه نيستي من زمانو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

فالاي جور واجور رو نمي خوام

نامه هاي راه دور و نمي خوام

واسه چي برم ستاره بچينم

ماه من تويي كه نور و نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

آذر و خرداد و تير نمي خوام

آدماي سر به زير نمي خوام

من خودم تو چشم تو زندونيم

حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرف خيلي عاشقونه نمي خوام

دل رسوا و ديوونه نمي خوام

يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا

خدا هم خودش مي دونه ، نمي خوام

خرداد و ارديبهشت و نمي خوام

بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام

يكي پرسيد اگه آخرش نشه

حتي اين خيال زشتو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام

تو فرشته اي من آدم نمي خوام

مي دوني خيلي زيادي واسه من

هميشه عادتمه ، كم نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

من و باش شعر و نوشتم واسه آي

تويي كه گفتي شما رو نمي خوام


زندگينامه محمدعلي بهمني

۳۵ بازديد

"براي جستجو در اشعار محمدعلي بهمني كليك كنيد"

محمدعلي بهمني

محمدعلي بهمني در 27 فروردين سال ۱۳۲۱ در شهر دزفول به دنيا آمد وي دوران كودكي و نوجواني را در تهران ، كرج و بندرعباس گذراند و پس از تحصيلات مقدماتي از زمان كودكي در چاپخانه‌هاي تهران به كار پرداخت . او در چاپخانه با زنده ياد فريدون مشيري كه آن روزها مسئول صفحه ادبي هفت‌تار چنگ مجله روشنكفر بود ، آشنا شد و نخستين شعرش در سال ۱۳۳۰ ، يعني زماني كه او تنها ۹ سال داشت ، در مجله روشنفكر به چاپ رسيد . شعرهاي وي از همان زمان تاكنون به طور پراكنده در بسياري از نشريات كشور و مجموعه شعرهاي مختلف و جنگ‌ها ، انتشار يافته است و بسياري بر اين عقيده‌اند كه غزل‌هاي او وام‌دار سبك و سياق نيماست . بهمني از سال 1345 همكاري خود را با راديوآغاز كرد و پس از آن به شغل آزاد روي آورد . او از سال 1353 ساكن بندرعباس شد و پس از پيروزي انقلاب ، به تهران آمد و مجدداً به سال 1363 به بندرعباس عزيمت كرد و در حال حاضر نيز، ساكن همانجاست . محمدعلي بهمني مسؤول چاپخانه دنياي چاپ بندرعباس و مدير انتشارات چي‌چي‌كا در آن شهرستان است . وي در قالب‌هاي مختلف از كلاسيك ، نيمايي و سپيد به سرودن پرداخته است . اما وجه غالب شعرهاي او ، غزل مي‌باشد . بهمني را مي‌توان از زمره ترانه‌سرايان موفق اين روزگار دانست . او تاكنون با شركت در برخي همايش‌هاي سراسري شعر دفاع مقدس ، علاقه‌مندي خود را به حضور در اين عرصه نشان داده است . محمدعلي بهمني در سال ۱۳۷۸ موفق به دريافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترين غزل‌سراي ايران گرديد .

  اشعار محمدعلي بهمني


دهاتي

۳۲ بازديد
 

ساده بگم دهاتي ام
اهل همين نزديكيا
همسايه روشني و هم خونه تاريكيا
ساده بگم ساده بگم
بوي علف ميده تنم
هنوز همون دهاتيم
با همه شهري شدنم
باغ غريب ده من
گلهاي زينتي نداشت
اسب نجيب ده من
نعلاي قيمتي نداشت
اما همون چهار تا ديوار
با بوي خوب كاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
براي من كه عكسمو مدتيه تو آب چشمه نديدم
براي من كه شهريم از اون هوا دل بريدم
دنياييه كه ديدندش
اگرچه مثل قديما
راه درازي نداره
اما مي دونم كه ديگه
دنياي خوب سادگي
به من نيازي نداره


بهار بهار

۳۲ بازديد

 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از قصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود


از هر طرف نرفته به بن بست مي رسيم

۳۴ بازديد
 

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو

احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو

 اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
 تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو


اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسيدن بود

۳۱ بازديد
 

در گوشه اي از آسمان ابري شبيه سايه ي من بود 
 ابري كه شايد مثل من آماده ي فرياد كردن بود

 من رهسپار قله و او راهي دره تلاقي مان
پاي اجاقي كه هنوزش آتشي از پيش بر تن بود

خسته مباشي پاسخي پژواك سان از سنگ ها آمد
اين ابتداي آشنايي مان در آن تاريك و روشن بود

بنشين !‌ نشستم گپ زديم ام نه از حرفي كه با ما بود
او نيز مثل من زبانش در بيان درد الكن بود

او منتظر تا من بگويم گفتني هاي مگويم را
من منتظر تا او بگويد وقت اما وقت رفتن بود

گفتم كه لب وا مي كنم با خويشتن گفتم ولي بعضي
با دستهاي آشنا در من بكار قفل بستن بود

و خيره بر من من به او خيره اجاق نيمه جان ديگر
 گرمايش از تن رفته و خاكسترش در حال مردن بود

گفتم : خداحافظ كسي پاسخ نداد و آسمان يكسر
پوشيده از ابري شبيه آرزوهاي سترون بود

تا قله شايد يك نفس باقي نبود اما غرور من
 با چوبدست شرمگيني در مسير بازگشتن بود

چون ريگي از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسيدن بود


شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم

۳۲ بازديد
 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
 محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
 كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست كه در قولي از آن ما نيست

تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

 شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
 از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست

 من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست