من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

۳۵ بازديد
 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

 غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست 
 

حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك
تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
 تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست

 همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست 
 

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

 شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
 اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد