نيستي شاعر كه تا معناي حافظ را بداني

۳۴ بازديد
 

تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم

گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم

بي گمان زيباست ازادي ولي من چون قناري
 دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم

 در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به ابي هاي دنيا مي رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
 جذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم

 نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
 ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد