آن بهاري باغ ها و اين بياباني زمستان

۳۹ بازديد
 

ناگهان ديدم كه دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم

 ناگهان آشفت كابوسي مرا از خواب كهفي
ديدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
 گرچه ويران خاكش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم اين همان شهر است شهر كودكي ها
خود شكستم تك چراغ روشنش را با كمانم

مي شناسم اين خيابان ها و اين پس كوچه ها را
 بارها اين دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاري باغها و اين زمستاني بيابان
 ز آسمان مي پرسم آخر من كجاي اين جهانم ؟

سوز سردي مي كشد شلاق و مي چرخاند و من
 درد را حس مي كنم در بند بند استخوانم

 مي نشينم از زمين سرزمين بي گناهم
مشت خاكي روي زخم خونفشانم مي فشانم

 خيره بر خاكم كه مي بينم زكرت زخمهايم
مي كشوفد سرخ گلهايي شبيه دوستانم

مي زنم لبخند و برميخيزم از خاك و بدينسان
 مي شود آغز فصل ديگري از داستانم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد