با غروب اين دل گرفته مرا
مي رساند به دامن دريا
مي روم گوش مي دهم به سكوت
چه شگفت است اين هميشه صدا
لحظه هايي كه در فلق گم شدم
با شفق باز مي شود پيدا
چه غروري چه سرشكن سنگي
موجكوب است يا خيال شما
دل خورشيد هم به حالم سوخت
سرخ تر از هميشه گفت : بيا
مي شد اينجا نباشم اينك آه
بي تو موجم نمي برد زينجا
راستي گر شبي نباشم من
چه غريب است ساحل تنها
من و اين مرغهاي سرگردان
پرسه ها مي زنيم تا فردا
تازه شعري سروده ام از تو
غزلي چون خود شما زيبا
تو كه گوشت بر اين دقايق نيست
باز هم ذوق گوش ماهي ها
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد

