او سرسپرده مي خواست من دلسپرده بودم

مشاور شركت بيمه پارسيان

او سرسپرده مي خواست من دلسپرده بودم

۳۵ بازديد
 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

يك عمر دور و تنها تنها بجرم اين كه
او سرسپرده مي خواست من دل سپرده بودم

يك عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس كه خويشتن را در خود فشرده بودم

در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
 گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم

وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
كاش آن غروب ها را از ياد برده بودم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد