شماره ۱ - در مدح خواجه ركن‌الدين عميدالملك وزير

۳۳ بازديد


ساقيا موسم عيش است بده جام شراب
لطف كن بسته لبان را به زلالي درياب
قدح باده اگر هست به من ده تا من
در سر باده كنم خانهٔ هستي چو حباب
در حساب زر و سيم است و غم داد و ستد
كوربختي كه ندارد خبر از روز حساب
بر كسم هيچ حسد نيست خدا ميداند
جز بر آن رند كه افتاده بود مست و خراب
هركه را آتش اين روزهٔ سي روزه بسوخت
مرهمش شمع و شرابست و دوا چنگ و رباب
وانكه امروز عذاب رمضان ديده بود
من بر آنم كه به دوزخ نكشد بار عذاب

باده در جام طرب ريز كه شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد

وقت آنست دگر باره كه مي نوش كنيم
روزه و وتر و تراويح فراموش كنيم
پايكوبان ز در صومعه بيرون آئيم
دست با شاهد سرمست در آغوش كنيم
سر چو گل در قدم لاله رخان اندازيم
جان فداي قد حوران قبا پوش كنيم
شيخكان گر به نصيحت هذياني گويند
ما به يك جرعه زبان همه خاموش كنيم
چند روي ترش واعظ ناكس بينيم
چند بر قول پراكندهٔ او گوش كنيم
جام زر بر كف و از زال زر افسانه مخوان
تا به كي قصهٔ كاووس و سياووش كنيم

لله الحمد كه ما روزه به پايان برديم
عيد كرديم و ز دست رمضان جان برديم

دل به جان آمد از آن باد به شبها خوردن
در فرو كردن و ترسيدن و تنها خوردن
چه عذابيست همه روزه دهان بر بستن
چه بلائيست به شب شربت و حلوا خوردن
زشت رسمي است نشستن همه شب با عامه
هم قدح گشتن و پالوده و خرما خوردن
مدعي روزم اگر بوي دهن نشنيدي
شب نياسود مي از بادهٔ حمرا خوردن
فرصت بادهٔ يكماهه ز من فوت شدي
گر نشايستي با مردم ترسا خوردن
رمضان رفت كنون ما و از اين پس همه روز
باده در بارگه خواجهٔ والا خوردن

صاحب سيف و قلم پشت و پناه اسلام
ركن دين خواجهٔ ما چاكر خورشيد غلام

خسروا پيش كه اين طاق معلي كردند
سقف اين طارم نه پايهٔ مينا كردند
هرچه بخت تو طلب كرد بدو بخشيدند
هرچه اقبال تو ميخواست مهيا كردند
جود آواره و مرضي ز جهان گم شده بود
بازو و كلك تو اين قاعده احيا كردند
پادشاهان به حريم تو حمايت جستند
شهرياران به جناب تو تولي كردند
از دم خلق روانبخش تو مي‌بايد روح
آن روايت كه ز انفاس مسيحا كردند
چرخ را تربيت اهل هنر رسم نبود
اين حكايت كرم جود تو تنها كردند

اي سراپردهٔ همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته در گردن خورشيد كمند

تا زمين است زمان تابع فرمان تو باد
گوي گردان فلك در خم چوگان تو باد
والي كشور هفتم كه زحل دارد نام
كمترين هندوي چوبك زن ايوان تو باد
شير گردون كه بدو بازوي خورشيد قويست
بندهٔ حلقه به گوش سگ دربان تو باد
تير كو ناظر ديوان قضا و قدر است
از مقيمان در منشي ديوان تو باد
جام جمشيد چو در بزم طرب نوش كني
زهره خنياگر و برجيس ثناخوان تو باد
روز عيد است طرب ساز كه تا كور شود
خصم بد گوهر بدكيش كه قربان تو باد

مدت عمر تو از حد و عدد بيرون باد
تا ابد دولت اقبال تو روز افزون باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد