شوقي، كه چو گل دل شكفاند، عشق است
ذهني، كه رموز عشق داند، عشق است
مهري، كه تو را از تو رهاند، عشق است
لطفي، كه تو را بدو رساند، عشق است
كرديم هر آن حيله كه عقل آن دانست
تا راه توان به وصل جانان دانست
ره مينبريم و هم طمع مي نبريم
نتوان دانست، بو كه نتوان دانست
پرسيدم از آن كسي كه برهان دانست:
كان كيست كه او حقيقت جان دانست؟
بگشاد زبان و گفت: اي آصف راي
اين منطق طير است، سليمان دانست
اين دورهٔ سالوس، كه نتوان دانست
ميباش به ناموس، كه نتوان دانست
خاكي شو و كبر را ز خود بيرون كن
پاي همه ميبوس، كه نتوان دانست
از گلشن جان بيخبري، خار اين است
ميلت به طبيعت است، دشوار اين است
از جهل بدان، گر تو يكي ده گردي
در هستي حق نيست شوي، كار اين است
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول اين است و آخرش داني چيست؟
خود را ز خودي خود بپرداختن است
چشمم ز غم عشق تو خون باران است
جان در سر كارت كنم، اين بار آن است
از دوستي تو بر دلم باري نيست
محروم شدم ز خدمتت، بار آن است
هر چند كه دل را غم عشق آيين است
چشم است كه آفت دل مسكين است
من معترفم كه شاهد دل معني است
اما چه كنم؟ كه چشم صورت بين است
با حكم خدايي، كه قضايش اين است
ميساز، دلا، مگر رضايش اين است
ايزد به كدامين گنهم داد جزا؟
توبه ز گناهي، كه جزايش اين است
هر چند كباب دل و چشم تر هست
هجر تو ز وصل ديگري خوشتر هست
تو پنداري كه بي تو خواب و خور هست؟
بي روي تو خواب و خور كجا در خور هست؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد