بخش ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۱

۳۴ بازديد


چو نزديكي نرم‌پايان رسيد
نگه كرد و مردم بي‌اندازه ديد
نه اسپ و نه جوشن نه تيغ و نه گرز
ازان هر يكي چون يكي سرو برز
چو رعد خروشان برآمد غريو
برهنه سپاهي به كردار ديو
يكي سنگ‌باران بكردند سخت
چو باد خزان برزند بر درخت
به تير و به تيغ اندر آمد سپاه
تو گفتي كه شد روز روشن سياه
چو از نرم‌پايان فراوان بماند
سكندر برآسود و لشكر براند
بشد تازيان تا به شهري رسيد
كه آن را كران و ميانه نديد
به آيين همه پيش باز آمدند
گشاده‌دل و بي‌نياز آمدند
ببردند هرگونه گستردني
ز پوشيدنيها و از خوردني
سكندر بپرسيد و بنواختشان
براندازه بر پايگه ساختشان
كشيدند بر دشت پرده‌سراي
سپاهش نجست اندر آن شهر جاي
سر اندر ستاره يكي كوه ديد
تو گفتي كه گردون بخواهد كشيد
بران كوه مردم بدي اندكي
شب تيره زيشان نماندي يكي
بپرسيد ازيشان سكندر كه راه
كدامست و چون راند بايد سپاه
همه يكسره خواندند آفرين
كه اي نامور شهريار زمين
به رفتن برين كوه بودي گذر
اگر برگذشتي برو راه‌بر
يكي اژدهايست زان روي كوه
كه مرغ آيد از رنج زهرش ستوه
نيارد گذشتن بروبر سپاه
همي دود زهرش برآيد به ماه
همي آتش افروزد از كام اوي
دو گيسو بود پيل را دام اوي
همه شهر با او نداريم تاو
خورش بايدش هر شبي پنج گاو
بجوييم و بر كوه خارا بريم
پر انديشه و پر مدارا بريم
بدان تا نيايد بدين روي كوه
نينجاميد از ما گروها گروه
بفرمود سالار ديهيم جوي
كه آن روز ندهند چيز بدوي
چو گاه خورش درگذشت اژدها
بيامد چو آتش بران تند جا
سكندر بفرمود تا لشكرش
يكي تيرباران كنند ازبرش
بزد يك دم آن اژدهاي پليد
تني چند ازيشان به دم دركشيد
بفرمود اسكندر فيلقوس
تبيره به زخم آوريدند و كوس
همان بي‌كران آتش افروختند
به هرجاي مشعل همي سوختند
چو كوه از تبيره پرآواز گشت
بترسيد ازان اژدها بازگشت
چو خورشيد برزد سر از برج گاو
ز گلزاربرخاست بانگ چكاو
چو آن اژدها را خورش بود گاه
ز مردان لشكر گزين كرد شاه
درم داد سالار چندي ز گنج
بياورد با خويشتن گاو پنج
بكشت و ز سرشان برآهخت پوست
بدان جادوي داده دل مرد دوست
بياگند چرمش به زهر و به نفت
سوي اژدها روي بنهاد تفت
مران چرمها را پر از باد كرد
ز دادار نيكي دهش ياد كرد
بفرمود تا پوست برداشتند
همي دست بر دست بگذاشتند
چو نزديكي اژدها رفت شاه
بسان يكي ابر ديدش سپاه
زبانش كبود و دو چشمش چو خون
همي آتش آمد ز كامش برون
چو گاو از سر كوه بنداختند
بران اژدها دل بپرداختند
فرو برد چون باد گاو اژدها
چو آمد ز چنگ دليران رها
چو از گاو پيوندش آگنده شد
بر اندام زهرش پراگنده شد
همه رودگانيش سوراخ كرد
به مغز و به پي راه گستاخ كرد
همي زد سرش را بران كوه سنگ
چنين تا برآمد زماني درنگ
سپاهي بروبر بباريد تير
به پاي آمد آن كوه نخچيرگير
وزان جايگه تيز لشكر براند
تن اژدها را هم‌انجا بماند
بياورد لشكر به كوهي دگر
كزان خيره شد مرد پرخاشخر
بلنديش بينا همي دير ديد
سر كوه چون تيغ و شمشير ديد
يكي تخت زرين بران تيغ كوه
ز انبوه يكسو و دور از گروه
يكي مرده مرد اندران تخت‌بر
همانا كه بودش پس از مرگ فر
ز ديبا كشيده برو چادري
ز هر گوهري بر سرش افسري
همه گرد بر گرد او سيم و زر
كسي را نبودي بروبر گذر
هرآنكس كه رفتي بران كوهسار
كه از مرده چيزي كند خواستار
بران كوه از بيم لرزان شدي
به مردي و بر جاي ريزان شدي
سكندر برآمد بران كوه‌سر
نظاره بران مرد با سيم و زر
يكي بانگ بشنيد كاي شهريار
بسي بردي اندر جهان روزگار
بسي تخت شاهان بپرداختي
سرت را به گردون برافراختي
بسي دشمن و دوست كردي تباه
ز گيتي كنون بازگشتست گاه
رخ شاه ز آواز شد چون چراغ
ازان كوه برگشت دل پر ز داغ
همي رفت با نامداران روم
بدان شارستان شد كه خواني هروم
كه آن شهر يكسر زنان داشتند
كسي را دران شهر نگذاشتند
سوي راست پستان چو آن زنان
بسان يكي نار بر پرنيان
سوي چپ به كردار جوينده مرد
كه جوشن بپوشد به روز نبرد
چو آمد به نزديك شهر هروم
سرافراز با نامداران روم
يكي نامه بنوشت با رسم و داد
چنانچون بود مرد فرخ‌نژاد
به عنوان بر از شاه ايران و روم
سوي آنك دارند مرز هروم
سر نامه از كردگار سپهر
كزويست بخشايش و داد و مهر
هرانكس كه دارد روانش خرد
جهان را به عمري همي بسپرد
شنيد آنك ما در جهان كرده‌ايم
سر مهتري بر كجا برده‌ايم
كسي كو ز فرمان ما سر بتافت
نهالي بجز خاك تيره نيافت
نخواهم كه جايي بود در جهان
كه ديدار آن باشد از من نهان
گر آيم مرا با شما نيست رزم
به دل آشتي دارم و راي بزم
اگر هيچ داريد دانندهٔي
خردمند و بيدار خوانندهٔي
چو برخواند اين نامهٔ پندمند
برآنكس كه هست از شما ارجمند
ببنديد پيش آمدن را ميان
كزين آمدن كس ندارد زيان
بفرمود تا فيلسوفي ز روم
برد نامه نزديك شهر هروم
بسي نيز شيرين سخنها بگفت
فرستاده خود با خرد بود جفت
چو دانا به نزديك ايشان رسيد
همه شهر زن ديد و مردي نديد
همه لشكر از شهر بيرون شدند
به ديدار رومي به هامون شدند
بران نامه‌بر شد جهان انجمن
ازيشان هرانكس كه بد راي زن
چو اين نامه برخواند داناي شهر
ز راي دل شاه برداشت بهر
نشستند و پاسخ نوشتند باز
كه دايم بزي شاه گردن فراز
فرستاده را پيش بنشانديم
يكايك همه نامه برخوانديم
نخستين كه گفتي ز شاهان سخن
ز پيروزي و رزمهاي كهن
اگر لشكر آري به شهر هروم
نبيني ز نعل و پي اسپ بوم
بي‌اندازه در شهر ما برزنست
بهر برزني بر هزاران زنست
همه شب به خفتان جنگ اندريم
ز بهر فزوني به تنگ اندريم
ز چندين يكي را نبودست شوي
كه دوشيزگانيم و پوشيده‌روي
ز هر سو كه آيي برين بوم و بر
بجز ژرف دريا نبيني گذر
ز ما هر زني كو گرايد بشوي
ازان پس كس او را نه‌بينيم روي
ببايد گذشتن به درياي ژرف
اگر خوش و گر نيز باريده برف
اگر دختر آيدش چون كردشوي
زن‌آسا و جويندهٔ رنگ و بوي
هم آن خانه جاويد جاي وي است
بلند آسمانش هواي وي است
وگر مردوش باشد و سرفراز
بسوي هرومش فرستند باز
وگر زو پسر زايد آنجا كه هست
بباشد نباشد بر ماش دست
ز ما هرك او روزگار نبرد
از اسپ اندر آرد يكي شيرمرد
يكي تاج زرينش بر سر نهيم
همان تخت او بر دو پيكر نهيم
همانا ز ما زن بود سي‌هزار
كه با تاج زرند و با گوشوار
كه مردي ز گردنكشان روز جنگ
به چنگال او خاك شد بي‌درنگ
تو مردي بزرگي و نامت بلند
در نام بر خويشتن در مبند
كه گويند با زن برآويختني
ز آويختن نيز بگريختي
يكي ننگ باشد ترا زين سخن
كه تا هست گيتي نگردد كهن
چه خواهي كه با نامداران روم
بيايي بگردي به مرز هروم
چو با راستي باشي و مردمي
نبيني جز از خوبي و خرمي
به پيش تو آريم چندان سپاه
كه تيره شود بر تو خورشيد و ماه
چو آن پاسخ نامه شد اسپري
زني بود گويا به پيغمبري
ابا تاج و با جامهٔ شاهوار
همي رفت با خوب‌رخ ده سوار
چو آمد خرامان به نزديك شاه
پذيره فرستاد چندي به راه
زن نامبردار نامه بداد
پيام دليران همه كرد ياد
سكندر چو آن پاسخ نامه ديد
خردمند و بينادلي برگزيد
بديشان پيامي فرستاد و گفت
كه با مغز مردم خرد باد جفت
به گرد جهان شهرياري نماند
همان بر زمين نامداري نماند
كه نه سربسر پيش من كهترند
وگرچه بلندند و نيك‌اخترند
مرا گرد كافور و خاك سياه
همانست و هم بزم و هم رزمگاه
نه من جنگ را آمدم تازيان
به پيلان و كوس و تبيره زنان
سپاهي برين سان كه هامون و كوه
همي گردد از سم اسپان ستوه
مرا راي ديدار شهر شماست
گر آييد نزديك ما هم رواست
چو ديدار باشد برانم سپاه
نباشم فراوان بدين جايگاه
ببينيم تا چيستتان راي و فر
سواري و زيبايي و پاي و پر
ز كار زهشتان بپرسم نهان
كه بي‌مرد زن چون بود در جهان
اگر مرگ باشد فزوني ز كيست
به بينم كه فرجام اين كار چيست
فرستاده آمد سخنها بگفت
همه راز بيرون كشيد از نهفت
بزرگان يكي انجمن ساختند
ز گفتار دل را بپرداختند
كه ما برگزيديم زن دو هزار
سخن‌گوي و داننده و هوشيار
ابا هر صدي بسته ده تاج زر
بدو در نشانده فراوان گهر
چو گرد آيد آن تاج باشد دويست
كه هر يك جز اندر خور شاه نيست
يكايك بسختيم و كرديم تل
اباگوهران هر يكي سي رطل
چو دانيم كامد به نزديك شاه
يكايك پذيره شويمش به راه
چو آمد به نزديك ما آگهي
ز دانايي شاه وز فرهي
فرستاده برگشت و پاسخ بگفت
سخنها همه با خرد بود جفت
سكندر ز منزل سپه برگرفت
ز كار زنان مانده اندر شگفت
دو منزل بيامد يكي باد خاست
وزو برف با كوه و درگشت راست
تبه شد بسي مردم پايكار
ز سرما و برف اندر آن روزگار
برآمد يكي ابر و دودي سياه
بر آتش همي رفت گفتي سپاه
زره كتف آزادگان را بسوخت
ز نعل سواران زمين برفروخت
بدين هم نشان تا به شهري رسيد
كه مردم بسان شب تيره ديد
فروهشته لفچ و برآورده كفچ
به كردار قير و شبه كفچ و لفچ
همه ديده‌هاشان به كردار خون
همي از دهان آتش آمد برون
بسي پيل بردند پيشش به راه
همان هديه مردمان سياه
بگفتند كين برف و باد دمان
ز ما بود كامد شما را زيان
كه هرگز بدين شهر نگذشت كس
ترا و سپاه تو ديديم و بس
ببود اندر آن شهر يك ماه شاه
چو آسوده گشتند شاه و سپاه
ازنجا بيامد دمان و دنان
دل‌آراسته سوي شهر زنان
ز دريا گذر كرد زن دو هزار
همه پاك با افسر و گوشوار
يكي بيشه بد پر ز آب و درخت
همه جاي روشن‌دل و نيكبخت
خورش گرد كردند بر مرغزار
ز گستردنيها به رنگ و نگار
چو آمد سكندر به شهر هروم
زنان پيش رفتند ز آباد بوم
ببردند پس تاجها پيش اوي
همان جامه و گوهر و رنگ و بوي
سكندر بپذرفت و بنواختشان
بران خرمي جايگه ساختشان
چو شب روز شد اندرآمد به شهر
به ديدار برداشت زان شهر بهر
كم و بيش ايشان همي بازجست
همي بود تا رازها شد درست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد