به خدايي كه آفرين كرده ست
زيركان را به خويشتن داري
كه نيرزد به نزد همت من
ملك هر دو جهان به يك خواري
چرا اين مردم دانا و زيركسار و فرزانه
زيانشان مور را باشد دو درشان هست يك خانه
اگر ابروش چين آرد ، سزد گر روي من بيند
كه رخسارم پر از چين است چون رخسار پهنانه
چو پيمانه تن مردم هميشه عمر پيمايد
ببايد زير ننمودن همان يك روز پيمانه
كنون جويي همي حيلت كه گشتي سست و بي طاقت
تو را ديدم به برنايي ، فسار آهخته و لانه
اجل چون دام كرده گير پوشيده به خاك اندر
صياد از دور ، نك دانه برهنه كرده لوسانه
طبايع گر ستون ِ تن ستون را هم بپوسد بن
نگردد هرگز آن فاني ، كش از طاعت زني فانه
نباشد ميل فرزانه به فرزند و زن هرگز
ببرّد نسل اين هر دو نبرّد نسل فرزانه
به جام اندر تو پنداري روان است
و ليكن گر روان داني رواني
به ماهي ماند ، آبستن به مريخ
بزايد ، چون فراز لب رساني
از او بوي دزديده كافور و عنبر
وز او گونه برده عقيق يماني
بماند گل سرخ همواره تازه
اگر قطره اي زو به گل بر چكاني
عقيقي شرابي كه در آبگينه
درخشان شود چون سهيل يماني
شود گونهٔ جام باده ز عكسش
ملوّن چو از نور او لعل كاني
به ظلمت سكندر گر او را بديدي
نكردي طلب چشمهٔ زندگاني
اي طبع سازوار ، چه كردم تو را ، چه بود
با من همي نسازي و دايم همي ژكي
وايدون فرو كشي به خوشي اين مي حرام
گويي كه شير مام ز مادر همي مكي
از بهر كه بايدت بدين سان شبگير
وز بهر چه بايدت بدينسان تف و تاب ؟
كفت گويي كه كان گوهرستي
كزو دايم كني گوهر فشاني
چو جانت از جود و رادي كرد يزدان
تو بيجان زنده بودن كي تواني ؟
جهان جاي به تلخي است ، تهي بهر و پر دخت
جز اين بود مرا طمع و جز اين بودم الچخت
جز اين داشتم اوميد و جز اين داشتم الچخت
ندانستم از او دور گواژه زندم بخت
آسمان خيمه زد از بيرم و ديباي كبود
ميخ آن خيمه ستاك سمن و نسرينا
بگشاي راز عشق و نهفته مدار عشق
از مي چه فايده ست به زير نهنبن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد