هجران خواهي طريق عشاقانست
وانكو ماهيست جاي او عمانست
گه سايه طلب كنند و گاهي خورشيد
آن ذره كه او سايه نخواهد جانست
هان اي دل خسته روز مردانگيست
در عشق توم چه جاي بيگانگيست
هر چيز كه در تصرف عقل آيد
بگذار كنون كه وقت ديوانگيست
ني بيزر و زور شه سپه بتوان داشت
ني بيدل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنكس ببرد
كز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
هر جان كه از او دلبر ما شادانست
پيوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهٔ جان نيست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئيم مگر جانانست
هر جان عزيز كو شناساي رهست
داند كه هر آنچه آيد از كارگه است
بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهي
كاين چرخ ز گرديدن خود بيگنه است
هرچند شكر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شكر او دگر است
گفتم كه از آن نيشكرم افزون كن
گفتا نه يقين است كه آن نيشكر است
هر چند به حلم يار ما جوركش است
ليكن زاري عاشقان نيز خوش است
جان عاشق چون گلستان ميخندد
تن ميلفرزد چو برگ گوئي تبش است
هر درويشي كه در شكست خويش است
تا ظن نبري كه او خيال انديش است
آنجا كه سراپردهٔ آنخوش كيش است
از كون و مكان و كل عالم پيش است
هرچند كه بار آن شترها شكر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستي ز چشم خود بيخبر است
هرچند فراق پشت اميد شكست
هرچند جفا دو دوست آمال ببست
نوميد نميشود دل عاشق مست
مردم برسد بهر چه همت دربست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد