هر ذره كه در هوا و در كيوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند كه زر ز راههاي كانست
هر قطره طلسميست و در او عمانست
هر ذره كه چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا بايد خورند اينخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند كم نشد خوان برجاست
هر روز به نو برآيد آن دلبر مست
با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
گر بستانم قرابهٔ عقل شكست
ور نستانم ندانم از دستش رست
هر ذره و هر خيال چون بيداريست
از شادي و اندهان ما هشياريست
بيگانه چرا نشد ميان خويشان
كز باخبران بيخبري بدكاريست
هر ذره كه در هوا و در هامونست
نيكو نگرش كه همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشيد خوش بيچونست
هر روز دل مرا سماع و طربيست
ميگويد حسن او بر اين نيز مهايست
گويند چرا خوري تو با پنج انگشت
زيرا انگشت پنج آمد شش نيست
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بيرحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم غم تو نگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
هر روز حجاب بيقراران بيش است
زان درد من از قطرهٔ باران بيش است
آنجا كه منم تا كه بدانجا كه منم
دو كون چه باشد كه هزاران بيش است
هر كز ز دماغ بنده بوي تو نرفت
وز ديدهٔ من خيال روي تو نرفت
در آرزوي تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوي تو نرفت
هر صورت كايد به از او امكان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خويش
تا صورت بيصورت آيد در دست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد