من محو خدايم و خدا آن منست
هر سوش مجوئيد كه در جان منست
سلطان منم و غلط نمايم بشما
گويم كه كسي هست كه سلطان منست
من كوهم و قال من صداي يار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
چون قفل كه در بانگ درآمد ز كليد
ميپنداري كه گفت من گفتار است
ميگفت يكي پري كه او ناپيداست
كان جان كه مقدست است از جاي كجاست
آنكس كه از هر دو جهان روزه گشاست
بيكام و دهان روزهگشائي او راست
ميگرييم زار و يار گويد زرقست
چون زرق بود كه ديده در خون غرقست
تو پنداري كه هر دلي چون دل تست
ني ني صنما ميان دلها فرقست
ميدان كه در درون تو مثال غاريست
واندر پس آنغار عجب بازاريست
هركس ياري گرفت و كاري بگزيد
اين يار نهانيست عجب ياريست
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام مي لعل نوش كرده بنشست
از ديدن و از گرفتن زلف چو شست
رويم همه چشم گشت و چشمم همه دست
ناگاه بروئيد يكي شاخ نبات
ناگاه بجوشيد چنين آب حيات
ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادي روان مصطفي را صلوات
مينال كه آن ناله شنو همسايه است
مينال كه بانك طفل مهر دايه است
هرچند كه آن دايهٔ جان خودرايه است
مينال كه ناله عشق را سرمايه است
ني با تو دمي نشستنم سامانست
ني بيتو دمي زيستنم امكانست
انديشه در اين واقعه سرگردانست
اين واقعه نيست درد بيدرمانست
نه چرخ غلام طبع خود رايهٔ ماست
هستي ز براي نيستي مايهٔ ماست
اندر پس پردهها يكي دايهٔ ماست
ما آمده نيستيم اين سايهٔ ماست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد