جاني كه شراب عشق ز آن سو خورده است
وز شيره و باغ آن نكورو خوردهاست
آن باغ گلوي جان بگيرد گويد
خونش ريزم كه خون ما او خورده است
چشم تو ز روزگار خونريزتر است
تير مژهٔ تو از سنان تيزتر است
رازي كه بگفتهاي بگوشم واگوي
زانروي كه گوش من گرانخيزتر است
حسنت كه همه جهان فسونش بگرفت
درد حسد حسود چونش بگرفت
سرخي رخت ز گرمي و خشكي نيست
از بس عاشق كه كشت خونش بگرفت
جاني و جهاني و جهان با تو خوش است
ور زخم زني زخم سنان با تو خوش است
خود معدن كيمياست خاك از كف تو
هرچند كه ناخوشست آن با تو خوش است
چنگي صنمي كه ساز چنگش بنواست
بر چنگ ترانهاي همي زد شبها است
كيم بر تو غزلسرايان روزي
وان قول مخالفش نميآيد راست
چشمي دارم همه پر از صورت دوست
با ديده مرا خوشست چون دوست در اوست
از ديده دوست فرق كردن نه نكوست
يا دوست به جاي ديده يا ديده خود اوست
چون ديد مرا مست بهم برزد دست
گفتا كه شكست توبه بازآمد مست
چون شيشه گريست توبهٔ ما پيوست
دشوار توان كردن و آسان بشكست
خون دلبر من ميان دلداران نيست
او را چون جهان هلاكت و پايان نيست
گر خيرهسري زنخ زند گو ميزن
معشوق ازين لطيفتر امكان نيست
چون دانستم كه عشق پيوست منست
وان زلف هزار شاخ در دست منست
هرچند كه دي مست قدح ميبودم
امروز چنانم كه قدح مست منست
حاشا كه به عالم از تو خوشتر ياريست
يا خوبتر از ديدن رويت كاريست
اندر دو جهان دلبر و يارم تو بسي
هم پرتو تست هر كجا دلداريست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد