تو سير شدي من نشدم درمان چيست
بنما عوض خود عوض جانان چيست
گفتي كه به صبر آخر ايمان داري
اي بندهٔ ايمان بجز او ايمان چيست
توبه كه دل خويش چو آهن كرده است
در كشتن بنده چشم روشن كرده است
چون زلف تو هرچند شكن در شكنست
با توبه همان كند كه با من كرده است
توبه كردم كه تا جانم برجاست
من كج نروم نگردم از سيرت راست
چندانكه نظر همي كنم از چپ و راست
جمله چپ و راست و راست و چپ دلبر ماست
تهديد عدو چه بشنود عاشق راست
ميراند خر تيز بدان سو كه خداست
نتوان به گمان دشمن از دوست بريد
نتوان به خيالي ز حقيقت برخاست
تو كان جهاني و جهان نيم جو است
تو اصل جهاني و جهان از تو نو است
گر مشعله جهاني و شمع بگيرد عالم
بيآهن و سنگ آن به بادي گرو است
جان و سر آن يار كه او پردهدر است
اين حلقهٔ در بزن كه در پردهدر است
گر پردهدر است يار و گر پردهدر است
اين پرده نه پرده است كه اين پردهدر است
جانم بر آن جان جهان رو كرده است
هم قبله و هم كعبه بدانسو كرده است
ما را ملكالعرش چنين خو كرده است
كار او دارد كه او چنين رو كرده است
جانا غم تو ز هرچه گويي بتر است
رنج دل و تاب تن و سوز جگر است
از هرچه خورند كم شود جز غم تو
تا بيشترش همي خورم بيشتر است
جاني كه حريف بود بيگانه شده است
عقلي كه طبيب بود ديوانه شده است
شاهان همه گنجها بويرانه نهند
ويرانهٔ ما ز گنج ويرانه شده است
جاني كه به راه عشق تو در خطر است
بس ديده ز جاهلي بر او نوحهگر است
حاصل چشمي كه بيندش نشناسد
كو را بر رخ هزار صاحب خبر است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد