با عشق كلاه بر كمر دوز خوش است
با نالهٔ سرناي جگرسوز خوش است
اي مطرب چنگ و ناي را تا بسحر
بنواز بر اين صفت كه تا روز خوش است
تا شب ميگو كه روز ما را شب نيست
در مذهب عشق و عشق را مذهب نيست
عشق آن بحريست كش كران ولب نيست
بس غرقه شوند و ناله و يارب نيست
با شب گفتم گر بمهت ايمانست
اين زود گذشتن تو از نقصانست
شب روي به من كرد و چنين عذري گفت
ما را چه گنه چو عشق بيپايانست
با ني گفتم كه بر تو بيداد ز كيست
بيهيچ زيان ناله و فرياد تو چيست
گفتا كه ز شكري بريدند مرا
بيناله و فرياد نميدانم زيست
با ما ز ازل رفته قراري دگر است
اين عالم اجساد دياري دگر است
اي زاهد شبخيز تو مغرور نماز
بيرون ز نماز روزگاري دگر است
با عشق نشين كه گوهر كان تو است
آنكس را جو كه تا ابد آن تو است
آنرا بمخوان جان كه غم جان تو است
بر خويش حرام كن اگر نان تو است
پاي تو گرفتهام ندارم ز تو دست
درمان ز كه جويم كه دلم مهر تو خست
هي طعنه زني كه بر جگر آبت نيست
گر بر جگر نيست چه شد بر مژه هست
با هستي و نيستيم بيگانگي است
وز هر دو بريديم نه مردانگي است
گر من ز عجايبي كه در دل دارم
ديوانه نميشوم ز ديوانگي است
با هركه نشستي و نشد جمع دلت
وز تو نرميد زحمت آب و گلت
زنهار تو پرهيز كن از صحبت او
ورني نكند جان كريمان بحلت
برجه كه سماع روح برپاي شده است
وان دف چو شكر حريف آن ناي شده است
سوداي قديم آتش افزاي شده است
آن هاي تو كو كه وقت هيهات شده است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد