بگرفت دلت زانكه ترا دل نگرفت
وآنرا كه گرفت دل غم گل نگرفت
باري دل من جز صفت گل نگرفت
بيحاصليم جز ره حاصل نگرفت
بگذشت سوار غيب و گردي برخاست
او رفت ز جاي و گرد او هم برخاست
تو راست نگر نظر مكن از چپ و راست
گردش اينجا و مرد در دار بقاست
بيديده اگر راه روي عين خطاست
بر ديده اگر تكيه زدي تير بلاست
در صومعه و مدرسه از راه مجاز
آنرا كه نه جا است تو چه داني كه كجاست
بيچارهتر از عاشق بيصبر كجاست
كاين عشق گرفتاري بيهيچ دواست
درمان غم عشق نه صبر و نه رياست
در عشق حقيقي نه وفا و نه جفاست
بيرون ز جهان و جان يكي دايهٔ ماست
دانستن او نه درخور پايهٔ ماست
در معرفتش همين قدر دانم
ما سايه اوئيم و جهان سايه ماست
بيرون ز جهان كفر و ايمان جائيست
كانجا نه مقام هر تر و رعنائيست
جان بايد داد و دل بشكرانهٔ جان
آنرا كه تمناي چنين مأوائيست
بيرون ز تن و جان و روان درويش است
برتر ز زمين و آسمان درويش است
مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از اين جهان درويش است
تا با تو ز هستي تو هستي باقيست
ايمن منشين كه بتپرستي باقيست
گيرم بت پندار شكستي آخر
آن بت كه ز پندار برستي باقيست
تا اين فلك آينهگون بر كار است
اندريم عشق موج خون در كار است
روزي آيد برون و روزي نايد
اما شب و روز اندرون در كار است
بييار نماند هركه با يار بساخت
مفلس نشد آنكه با خريدار بساخت
مه نور از آن گرفت كز شب نرميد
گل بوي از آن يافت كه با خار بساخت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد