پائي كه همي رفت به شبستان سر مست
دستي كه همي چيد ز گل دسته بدست
از بند و گشاد دهن دام اجل
آن دست بريده گشت و آن پاي شكست
بر ما رقم خطا پرستي همه هست
بدنامي و عشق و شور و مستي همه هست
اي دوست چو از ميانه مقصود توئي
جاي گله نيست چون تو هستي همه هست
بركان شكر چند مگس را غوغاست
كي كان شكر را به مگسها پرواست
مرغي كه بر آن كوه نشست و برخاست
بنگر كه بر آن كوه چه افزود و چه كاست
برخيز و طواف كن بر آن قطب نجات
مانندهٔ حاجيان به كعبه و به عرفات
چه چسبيدي تو بر زمين چون گل تر
آخر حركات شد كليد بركات
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر آن دل من صوفي
عالم همه خانقاه و شيخ او است مرا
بر من در وصل بسته ميدارد دوست
دل را بعنا شكسته ميدارد دوست
زين پس من و دلشكستگي بر در او
چون دوست دل شكسته ميدارد دوست
بستم سر خم باده و بوي برفت
آن بوي بهر ره و بهر كوي برفت
خون دلها ز بوش چون جوي برفت
زان سوي كه آمد به همان سوي برفت
بر جزوم نشان معشوق منست
هر پارهٔ من زبان معشوق منست
چون چنگ منم در بر او تكيه زده
اين نالهام از بنان معشوق منست
بر هر جائيكه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
اين جمله بهانه و همه مقصود اوست
پس بر به جهاني كه چو خون در رگ ماست
خون چون خسبد خاصه كه خون در رگ ماست
غم نيستكه آثار جنون در رگ ما است
زيرا كه فسونگر و فسون در رگ ماست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد