با جان دو روزه تو چنان گشتي جفت
با تو سخن مرگ نميشايد گفت
جان طالب منزلست و منزل مرگست
اما خر تو ميانهٔ راه بخفت
با تو سخنان بيزبان خواهم گفت
از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت
جز گوش تو نشنود حديث من كس
هرچند ميان مردمان خواهم گفت
اي همچو خر و گاو كه و جو طلبت
تا چند كند سايس گردون ادبت
لب چند دراز ميكني سوي لبش
هر گنده دهان چشيده از طعم لبت
با دشمن تو چو يار بسيار نشست
با يار نشايدت دگربار نشست
پرهيز از آن گلي كه با خار نشست
بگريز از آن مگس كه بر مار نشست
باد آمد و گل بر سر ميخواران ريخت
يار آمد و مي در قدح ياران ريخت
از سنبل تر رونق عطاران برد
وز نرگس مست خون هشياران ريخت
با روز بجنگيم كه چون روز گذشت
چون سيل به جويبار و چون باد بدشت
امشب بنشينيم چون آن مه بگرفت
تا روز همي زنيم طاس و لب طشت
باران به سر گرم دلي بر ميريخت
بسيار چو ريخت چست در خانه گريخت
پر ميزد خوش بطي كه آن بر من ريز
كاين جان مرا خداي از آب انگيخت
با دل گفتم كه دل از او جيحونست
دلبر ترش است و با تو ديگر گونست
خنديد دلم گفت كه اين افسونست
آخر شكر ترش ببينم چونست
با شاه هر آنكسي كه در خرگاهست
آن از كرم و لطف و عطاي شاهست
با شاه كجا رسي بهر بيخويشي
زانجانب بيخودي هزاران راهست
بازآي كه يار بر سر پيمانست
از مهر تو برنگشت صد چندانست
تو بر سر مهري كه ترا يكجانست
او چون باشد كه جان جان جانست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد