اين فصل بهار نيست فصلي دگر است
مخموري هر چشم ز وصلي دگر است
هرچند كه جمله شاخها رقصانند
جنبيدن هر شاخ ز اصلي دگر است
اين فتنه كه اندر دل تنگ است ز چيست
وين عشق كه قد از او چو چنگست ز چيست
وين دل كه در اين قالب من هر شب و روز
با من ز براي او به جنگست ز چيست
اين غمزه كه ميرني ز نوري دگر است
و انديشه كه ميكني عبوري دگر است
هر چند دهن زدن ز شيريني اوست
اين دست كه ميزني ز شوري دگر است
اين من نه منم آنكه منم گوئي كيست
گويا نه منم در دهنم گوئي كيست
من پيرهني بيش نيم سر تا پاي
آن كس كه منش پيرهنم گوئي كيست
اين مستي من ز بادهٔ حمرا نيست
وين باده بجز در قدح سودا نيست
تو آمدهاي كه بادهٔ من ريزي
من آن باشم كه بادهام پيدا نيست
اين گرمابه كه خانهٔ ديوانست
خلوتگه و آرامگه شيطانست
دروي پريي، پري رخي پنهانست
پس كفر يقين كمينگه ايمانست
اين همدم اندرون كه دم ميدهدت
اميد رسيدن به حرم ميدهدت
تو تا دم آخرين دم او ميخور
كان عشوه نباشد ز كرم ميدهدت
اين نعره عاشقان ز شمع طرب است
شمع آمد و پروانه خموش اين عجب است
اينك شمعي كه برتر از روز و شب است
بشتاب اي جان كه شمع دل جان طلب است
اي هرچه صدف بستهٔ درياي لبت
وي هرچه گهر فتاده در پاي لبت
از راهزنان رسيده جانم تا لب
گر ره ندهي واي من و واي لبت
اي هر بيدار با خبرهاي تو خفت
اي هركه بخفت در بر لطف تو خفت
اي آنكه بجز تو نيست پيدا و نهفت
از بيم تو بيش از اين نميرم گفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد