اين بانگ خوش از جانب كيوان منست
اين بوي خوش از گلشن و بستان منست
آن چيز كه او بر دل و بر جان منست
تا بر رود او كجا رود آن منست
اي لعل و عقيق و در و دريا و درست
فارغ از جاي و پاي بر جا و درست
اي خواجهٔ روح و روحافزا و درست
دير آمدنت رواست ديرآ و درست
اي كز تو دلم پر سمن و ياسمنست
وز دولت تو كيست كه او همچو منست
برخاستن از جان و جهان مشكل نيست
مشكل ز سر كوي تو برخاستن است
اين چرخ و فلكها كه حد بينش ماست
در دست تصرف خدا كم ز عصاست
هر ذره و قطره گر نهنگي گردد
آن جمله مثال ماهيي در درياست
اين چرخ غلام طبع خود رايهٔ ماست
هستي ز براي نيستي مايهٔ ماست
اندر پس پردهها يكي دايهٔ ماست
ما آمده نيستيم اين سايهٔ ماست
اين سينهٔ پرمشغله از مكتب اوست
و امروز كه بيمار شدم از تب اوست
پرهيز كنم ز هرچه فرمود طبيب
جز از مي و شكري كه آن از لب اوست
اين جو كه تراست هر كسي جويان نيست
هر چرخ ز آب جوي تو گردان نيست
هركس نكشد كمان كمان ارزان نيست
رستم بايد كه كار نامردان نيست
اين جمله شرابهاي بيجام كراست
ما مرغ گرفتهايم اين دام كراست
از بهر نثار عاشقان هر نفسي
چندين شكر و پسته و بادام كراست
اين عشق شهست و رايتش پيدا نيست
قرآن حقست و آيتش پيدا نيست
هر عاشق از اين صياد تيري خورده است
خون ميرود و جراحتش پيدا نيست
اين شكل سفالين تنم جام دلست
و انديشهٔ پختهام مي خام دلست
اين دانهٔ دانش همگي دام دلست
اين من گفتم و ليك پيغام دلست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد