اي دل تو و درد او كه درمان اينست
غم ميخور و دم مزن كه فرمان اينست
گر پاي بر آرزو نهادي يكچند
كشتي سگ نفس را و قربان اينست
اي دل تا ريش و خسته ميدارندت
ديوانه و پاي بسته ميدارندت
مانندهٔ دانهاي كه مغزي داري
پيوسته از آن شكسته ميدارندت
اي ساقي جان مطرب ما را چه شده است
چون مينزند رهي ره او كه زده است
او ميداند كه عشق را نيك و بد است
نيك و بد عشق را ز مطرب مدد است
اي ساقي اگر سعادتي هست تراست
جاني و دلي و جان و دل مست تراست
اندر سر ما عشق تو پا ميكوبد
دستي ميزن كه تا ابد دست تراست
اي ذكر تو مانع تماشاي تو دوست
برق رخ تو نقاب سيماي تو دوست
با ياد لبت از لب تو محرومم
اي ياد لبت حجاب لبهاي تو دوست
اي شب ز مي تو مر مرا مستي نيست
بيخوابي من گزاف و سردستي نيست
خوابم چو ملك بر آسمان پريدهست
زيرا جسدم بسي درين پستي نيست
اي شب چه شبي كه روزها چاكر تست
تو دريائي و جان جان اخگر تست
اندر دل من شعله زنانست امشب
آن آتش و آن فتنه كه اندر سر تست
اي فكر تو بر بسته نه پايت باز است
آخر حركت نيز كه ديدي راز است
اندر حركت قبض يقين بسط شود
آب چه و آب جو بدين ممتاز است
اي عقل برو كه عاقل اينجا نيست
گر موي شوي موي ترا گنجانيست
روز آمد و روز هر چراغي كه فروخت
در شعلهٔ آفتاب جز رسوا نيست
اي طالب اگر ترا سر اين راهست
واندر سر تو هواي اين درگاهست
مفتاح فتوح اهل حق داني چيست
خوش گفتن لا اله الا الله است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد