اي بيخبر از مغز شده غره بپوست
هشدار كه در ميان جانداري دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست
چون از تن و حس و جان گذشتي همه اوست
اي بنده بدانكه خواجهٔ شرق اينست
از ابر گهربار ازل برق اينست
تو هرچه بگوئي از قياسي گوئي
او قصه ز ديده ميكند فرق اينست
اي جان خبرت هست كه جانان تو كيست
وي دل خبرت هست كه مهمان تو كيست
اي تن كه بهر حيله رهي ميجوئي
او ميكشدت ببين كه جويان تو كيست
اي جان جهان جان و جهان باقي نيست
جز عشق قديم شاهد و ساقي نيست
بر كعبهٔ نيستي طوافي دارد
عاشق چو ز كعبه است آفاقي نيست
اي خرمنت از سنبلهٔ آب حيات
انبار جهان پر است از تخم موات
ز انبار نخواهم كه پر است از خيرات
بر خرمن من خود نويسم امشب تو برات
اي حسرت خوبان جهان روي خوشت
وي قبلهٔ زاهدان دو ابروي خوشت
از جمله صفات خويش عريان گشتم
تا غوطه خورم برهنه در جوي خوشت
اي جان ز دل تو بر دل من راهست
وز جستن آن در دل من آگاه است
زيرا دل من چو آب صافي خوش است
آب صافي آينهدار ماه است
اي در دل من نشسته شد وقت نشست
اي توبه شكن رسيد هنگام شكست
آن بادهٔ گلرنگ چنين رنگي بست
وقت است كه چون گل برود دست بدست
اي خواجه ترا غم جمال و جاهست
و انديشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست
ما سوختگان عالم توحيديم
ما را سر لا اله الا الله است
اي دوست مكن كه روزها را فرداست
نيكي و بدي چو روز روشن پيداست
در مذهب عاشقي خيانت نه رواست
من راست روم تو كژ روي نايد راست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد