امشب شب من بسي ضعيف و زار است
امشب شب پرداختن اسرار است
اسرار دلم جمله خيال يار است
اي شب بگذر زود كه ما را كار است
اندر سر ما همت كاري دگر است
معشوقه خوب ما نگاري دگر است
والله كه بعشق نيز قانع نشويم
ما را پس از اين خزان بهاري دگر است
اندر دل من درون و بيرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اينجاي چگونه كفر و ايمان گنجد
بيچون باشد و جود من چون همه اوست
امشب هردل كه همچو مه در طلب است
مانندهٔ زهره او حريف طرب است
از آرزوي لبش مرا جان بلب است
ايزد داند خموش كاين شب چه شب است
او پاك شده است و خام ار در حرم است
در كيسه بدان رود كه نقد درم است
قلاب نشايد كه شود با او يار
از ضد بجهد يكي اگر محترم است
انصاف بده كه عشق نيكوكار است
زانست خلل كه طبع بدكردار است
تو شهوت خويش را لقب عشق نهي
از شعوت تا عشق ره بسيار است
اي آنكه درينجهان چو تو پاكي نيست
زيبا و لطيف و چست و چالاكي نيست
زين طعنه در اينراه بسي خواهد بود
با ما تو چگونهاي دگر باكي نيست
اي آمده بامداد شوريده و مست
پيداست كه باده دوش گيرا بوده است
امروز خرابي و نه روز گشتست
مستك مستك بخانه اوليست نشست
اي آب حيات قطره از آب رخت
وي ماه فلك يك اثر از تاب رخت
گفتم كه شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
اي تن تو نميري كه چنان جان با تست
اي كفر طربفزا، كه ايمان با تست
هرچند كه از زن صفتان خسته شدي
مردي به صفت همت مردان با تست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد