افكند مرا دلم به غوغا و گريخت
جان آمد و هم از سر سودا و گريخت
آن زهرهٔ بيزهره چو ديد آتش من
بربط بنهاد زود برجا و گريخت
افغان كردم بر آن فغانم ميسوخت
خامش كردم چو خامشانم ميسوخت
از جمله كرانهها برون كرد مرا
رفتم به ميان و در ميانم ميسوخت
امروز من و جام صبوحي در دست
ميافتم و ميخيزم و ميگردم مست
با سرو بلند خويش من مستم و پست
من نيست شوم تا نبود جزوي هست
امروز در اين خانه كسي رقصانست
كه كل كمال پيش او نقصانست
ور در تو ز انكار رگي جنبانست
آنماه در انكار تو هم تابانست
امروز چه روز است كه خورشيد دوتاست
امروز ز روزها برونست و جداست
از چرخ بخاكيان نثار است و صداست
كاي دلشدگان مژده كه اين روز شماست
امشب آمد خيال آن دلبر چست
در خانهٔ تن مقام دل را ميجست
دل را چو بيافت زود خنجر بكشيد
زد بر دل من كه دست و بازوش درست
امروز مهم دست زنان آمده است
پيدا و نهان چو نقش جان آمده است
مست و خوش و شنگ و بيامان آمده است
زانروي چنينم كه چنان آمده است
امشب شب آنست كه جان شبهاست
امشب شب آنست كه حاجات رواست
امشب شب بخشايش و انعام و عطاست
امشب شب آنست كه همراز خداست
امشب شب آن دولت بيپايانست
شب نيست عروسي خداجويانست
آن جفت لطيف با يكي گويانست
امشب تتق خوش نكو رويانست
امشب منم و طواف كاشانهٔ دوست
ميگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
زيرا كه بهر صبوح موسوم شده است
كاين كاسهٔ سر بدست پيمانهٔ اوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد