از بسكه دل تو دام حيلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمي را بگداخت
آواز تو ارمغان نفخ صور است
زان قوت و قوت هر دل رنجور است
آواز بلند كن كهتا پست شوند
هرجا كه اميريست و يا مأمور است
از دوستي دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم كه شهم سخت نكوست
هرگز نزيد به كام عاشق معشوق
معشوق كه بر مراد عاشق زيد اوست
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقهتر است
زير و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زير و زبر است
از جمله طمع بريدنم آسانست
الا ز كسي كه جان ما را جانست
از هركه كسي برد براي تو برد
از تو كه برد دمي كرا امكان است
از عهد مگو كه او نه بر پاي منست
چون زلف تو عهد من شكن در شكن است
زان بند شكن مگو كه اندر لب تست
يا زان آتش كه از لبت در دهن است
از ديدن اغيار چو ما را مدد است
پس فرد نهايم و كار ما در عدد است
از نيك و بد آگهيم و اين نيك و بد است
هردل كه نه بيخود است زير لگد است
العين لفقدكم كثيرالعبرات
والقلب لذكركم كثيرالحسرات
هل يرجع من زماننا ما قدفات
هيهات و هل فات زمان هيهات
از نوح سفينه ايست ميراث نجات
گردان و روان ميانهٔ بحر حيات
اندر دل از آن بحر برسته است نبات
اما چون دل نه نقش دارد نه جهات
از كفر و ز اسلام برون صحرائيست
ما را به ميان آن فضا سودائيست
عارف چو بدان رسيد سر را بنهد
نه كفر و نه اسلام و نه آنجا جائيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد