آن عشق مجرد سوي صحرا ميتاخت
ديدش دل من ز كر و فرش بشناخت
با خود ميگفت چون ز صورت برهم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت
آنكس كه ترا به چشم ظاهر ديده است
بر سبلت و ريش خويشتن خنديده است
وانكس كه ترا ز خود قياسي گيرد
آن مسكين را چه خارها در ديده است
آنكس كه بروي خواب او رشك پريست
آمد سحري و بر دل من نگريست
او گريه و من گريه كه تا آمد صبح
پرسيد كز اين هر دو عجب عاشق كيست
آنكس كه اميد ياري غم داده است
هان تا نخوري كه او ترا دم داده است
در روز خوشي همه جهان يار تواند
يار شب غم نشان كسي كم داده است
آنكس كه ز سر عاشقي باخبر است
فاش است ميان عاشقان مشتهر است
وانكس كه ز ناموس نهان ميدارد
پيداست كه در فراق زير و زبر است
آنكس كه درون سينه را دل پنداشت
گامي دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت
تسبيح و سجاده توبه و زهد و ورع
اين جمله رهست خواجه منزل پنداشت
آن نور مبين كه در جبين ما هست
وان ض يقين كه در دل آگاهست
اين جملهٔ نور بلكه نور همه نور
از نور محمد رسولالله است
آنكو ز نهال هوست شبخيزانست
چون مست بهر شاخ در آويزنست
كز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است
كو قرهٔ عين طربانگيزانست
آنكس كه سرت بريد غمخوار تو اوست
وان كو كلهت نهاد طرار تو اوست
وانكس كه ترا بار دهد بار تو اوست
وانكس كه ترا بيتو كند يار تو اوست
از بيياري ظريفتر ياري نيست
وز بيكاري لطيفتر كاري نيست
هركس كه ز عياري و حيله ببريد
والله كه چو او زيرك و عياري نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد