آن خواجه كه بار او همه قند تر است
از مستي خود ز قند خود بيخبر است
گفتم كه ازين شكر نصيبم ندهي
ني گفت ندانست كه آن نيشكر است
آن را كه غمي باشد و بتواند گفت
گر از دل خود بگفت بتواند رفت
اين طرفه گلي نگر كه ما را بشكفت
نه رنگ توان نمود و نه بوي نهفت
آن را كه خداي چون تو ياري داده است
او را دل و جان و بيقراري داده است
زنهار طمع مدار زانكس كاري
زيرا كه خداش طرفه كاري داده است
آن سايهٔ تو جايگه و خانهٔ ما است
وان زلف تو بند دل ديوانهٔ ما است
هر گوشه يكي شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع كه پروانهٔ ما است
آن روي ترش نيست چنينش فعل است
ميگويد و ميخورد در اينش فعل است
آنكس كه بر اين چرخ برينش فعل است
اين نيست عجب كه در زمينش فعل است
آن روح كه بسته بود در نقش صفات
از پرتو مصطفي درآمد بر ذات
واندم كه روان گشت ز شادي ميگفت
شادي روان مصطفي را صلوات
آن شه كه ز چاكران بدخو نگريخت
وز بيادبي و جرم صد تو نگريخت
او را تو نگوي لطف، دريا گويش
بگريخت ز ما ديو سيه او نگريخت
آن شب كه ترا به خواب بينم پيداست
چون روز شود چو روز دل پرغوغاست
آن پيل كه دوش خواب هندستان ديد
از بند بجست طاقت آن پيل كراست
آن شاه كه خاك پاي او تاج سر است
گفتم كه فراق تو ز مرگم بتر است
اينك رخ زرد من گوا گفت برو
رخ را چه گلست كار او همچو زر است
آن قاضي ما چو ديگران قاضي نيست
ميلش بسوي اطلس مقراضي نيست
شد قاضي ما عاشق از روز ازل
با غير قضاي عشق او راضي نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد