آن تلخ سخنها كه چنان دل شكن است
انصاف بده چه لايق آن دهن است
شيرين لب او تلخ نگفتي هرگز
اين بينمكي ز شور بختي منست
آن پيش روي كه جان او پيش صف است
داند كه تو بحري و جهان همچو كفست
بيدف و نيي، رقص كند عاشق تو
امشب چه كند كه هر طرف ناي و دفست
آن جاه و جمالي كه جهانافروز است
وان صورت پنهان كه طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آويزيم
دي رفت و پرير رفت كه روز امروز است
آن جان كه از او دلبر ما شادانست
پيوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازهٔ جان نيست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئيم مگر جانانست
آن چشم كه خون گشت غم او را جفت است
زو خواب طمع مدار كوكي خفته است
پندارد كاين نيز نهايت دارد
اي بيخبر از عشق كه اين را گفته است
آن چشم فراز از پي تاب شده است
تا ظن نبري كه فتنه در خواب شده است
صد آب ز چشم ما روان كردي دي
امروز نگر كه صد روان آب شده است
آن چيست كه لذتست از او در صورت
وان چيست كه بياو است مكدر صورت
يك لحظه نهان شود ز صورت آن چيز
يك لحظه ز لامكان زند بر صورت
آن چيست كز او سماعها را شرف است
وان چيست كه چون رود محل تلف است
ميآيد و ميرود نهان تا دانند
كاين ذوق و سماعها نه از ناي و دف است
آن را كه بود كار نه زين يارانست
كاين پيشهٔ ما پيشهٔ بيكارانست
اين راه كه راه دزد و عيارانست
چه جاي توانگران و زردارانست
آن دم كه مرا بگرد تو دورانست
ساقي و شراب و قدح و دور، آنست
واندم كه ترا تجلي احسانست
جان در حيرت چو موسي عمرانست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد