هستم به وصال دوست دلشاد امشب
وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب
با يار بچرخم و دل ميگويد
يارب كه كليد صبح گم باد امشب
مستند مجردان اسرار امشب
در پرده نشستهاند با يار امشب
اي هستي بيگانه از اين ره برخيز
زحمت باشد بودن اغيار امشب
آري صنما بهانه خود كم بودت
تا خواب بيامد و ز ما بر بودت
خوش خسب كه من تا به سحر خواهم گفت
فرياد ز نرگسان خواب آلودت
آب حيوان در آب و گل پيدا نيست
در مهر دلت مهر گسل پيدا نيست
چندين خجل از كيست خجل پيدا نيست
اين راه بزن كه ره به دل پيدا نيست
ياري كن و يار باش اي يار مخسب
اي بلبل سرمست به گلزار مخسب
ياران غريب را نگهدار مخسب
امشب شب بخشش است زنهار مخسب
آمد بر من چو در كفم زر پنداشت
چون ديد كه زر نيست وفا را بگذاشت
از حلقهٔ گوش او چنين پندارم
كانجا كه زر است گوش ميبايد داشت
آسوده كسي كه در كم و بيشي نيست
در بند توانگري و درويشي نيست
فارغ ز غم جهان و از خلق جهان
با خويشتنش بدرهٔ خويشي نيست
آن بت كه جمال و زينت مجلس ماست
در مجلس ما نيست ندانيم كجاست
سرويست بلند و قامتي دارد راست
كز قامت او قيامت از ما برخاست
آن آتش ساده كه ترا خورد و بكاست
آن ساده به از دو صد نگار زيبا است
آن آتش شهوت كه چو صاف و ساده است
بنگر چه نگاران كه از آن آتش خاست
آنجا كه توئي همه غم و جنگ و جفاست
چون غرقهٔ ما شدي همه لطف و وفاست
گر راست شوي هر آنچه ماراست تراست
ور راست نهاي چپ ترا گيرم راست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد