آني كه فلك با تو درآيد به طرب
گر آدميي شيفته گردد چه عجب
تا جان بودم بندگيت خواهم كرد
خواهي به طلب مر او خواهي مطلب
انديشه مكن بكن تو خود را در خواب
كانديشه ز روي مه حجابست حجاب
دل چون ماهست در دل انديشه مدار
انداز تو انديشه گري را در آب
امشب ز براي دل اصحاب مخسب
گوش شب را بگير و برتاب مخسب
گويند كه فتنه خفته بهتر باشد
بيدار بهي تو فتنه مشتاب مخسب
امروز چو هر روز خرابيم خراب
مگشا در انديشه و برگير رباب
صدگونه نماز است و ركوعست و سجود
آنرا كه جمال دوست باشد محراب
اي آنكه تو يوسف مني من يعقوب
اي آنكه تو صحت تني من ايوب
من خود چه كسم اي همه را تو محبوب
من دست هميزنم تو پائي ميكوب
اي آنكه تو دير آمدهاي در كتاب
گر بشتابند كودكان تو مشتاب
گر مانده شدند قوم و از دست شدند
اين دست تو است زود برگير رباب
انديشه و غم را نبود هستي و تاب
آنجا كه شرابست و ربابست و كباب
عيش ابدي نوش كنيد اي اصحاب
چون سبزه و گل نهيد لب بر لب آب
اي روي ترا غلام گلنار مخسپ
وي رونق نوبهار و گلزار مخسب
اي نرگس پرخمار خونخوار مخسب
امشب شب عشرت است زنهار مخسب
اي دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب
در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ
چون دلو درين ظلمت چه ره ميكرد
باشد كه برآئي به سر چاه مخسب
اي يار كه نيست همچو تو يار مخسب
وي آنكه ز تو راست شود كار مخسب
امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت
زنهار تو اندريم زنهار مخسب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد