غم خود كه بود كه ياد آريم او را
در دل چه كه بر خاك نگاريم او را
غم باد اميد ليك بس بيمغز است
گر سر ننهد مغز برآريم او را
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا نماند نك عمر بقا
عشق آب حياتست در اين آب درآ
هر قطره از اين بحر حياتست جدا
گر در طلب خودي ز خود بيرونآ
جو را بگذار و جانب جيحون آ
چون گاو چه ميكشي تو بار گردون
چرخي بزن و بر سر اين گردون آ
گويم كه كيست روحافزا مرا
آنكس كه بداد جان ز آغاز مرا
گه چشم مرا چو باز بر ميبندد
گه بگشايد به صيد چون باز مرا
كوتاه كند زمانه اين دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا اين رمه را
اندر سر هر كسي غروريست ولي
سيل اجل قفا زند اين همه را
گر من ميرم مرا بياريد شما
مرده بنگار من سپاريد شما
گر بوسه دهد بر لب پوسيدهٔ من
گر زنده شوم عجب مداريد شما
لاحول ولا دور كند آن غم را
گر ديو رسد جان بني آدم را
آن كز دم لاحول ولا غمگين شد
لا حول ولا فزون كند آن دم را
گه ميگفتم كه من اميرم خود را
گه نالهكنان كه من اسيرم خود را
آن رفت و از اين پس نپذيرم خود را
بگرفتم اين كه من نگيرم خود را
من ذره و خورشيد لقائي تو مرا
بيمار غمم عين دوائي تو مرا
بيبال و پراندر پي تو ميپرم
من كاه شدم چو كهربائي تو مرا
من تجربه كردم صنم خوشخو را
سيلاب سيه تيره نكرد آنجو را
يك روز گره نبست او ابرو را
دارم بيمرگ و زندگاني او را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد