طنبور چو تن تن برآرد به نوا
زنجير در آن شود دل بيسر و پا
زيرا كه نهان در زهش آواز كسي
ميگويد او كه جسته همراه بيا
زنهار دلا به خود مده ره غم را
مگزين به جهان صحبت نامحرم را
با تره و ناني چو قناعت كردي
چون تره مسنج سبلت عالم را
ديدم در خواب ساقي زيبا را
بر دست گرفته ساغر صهبا را
گفتم به خيالش كه غلام اوئي
شايد كه به جاي خواجه باشي ما را
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هشياري غصهٔ هرچيز خوريم
چون مست شويم هرچه بادا بادا
عاشق شب خلوت از پي پي گم را
بسيار بود كه كژ نهد انجم را
زيرا كه شب وصال زحمت باشد
از مردم ديده ديدهٔ مردم را
عمريست نديدهايم گلزار ترا
وان نرگس پرخمار خمار ترا
پنهانشدهاي ز خلق مانند وفا
ديريست نديدهايم رخسار ترا
عشقست طريق و راه پيغمبر ما
ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما
اي مادر ما نهفته در چادر ما
پنهان شده از طبيعت كافر ما
عشق تو بكشت تركي و تازي را
من بندهٔ آن شهيد و آن غازي را
عشقت ميگفت كس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها كن اين بازي را
گر جان داري بيا و جان باز آنجا
آن جاي كه بودهاي ز آغاز آنجا
يك نكته شنيد جان از آنجا آمد
صد نكته شنيد چون نشد باز آنجا
گر بوي نميبري در اين كوي ميا
ور جامه نميكني در اين جوي ميا
آن سوي كه سويها از آنسوي آيد
ميباش همان سوي و بدين سوي ميا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد