دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۰ ۳۹ بازديد
نهم ربيع الاول از رقه برفتيم و دوازدهم ماه به شهر تون رسيديم. ميان رقه و تون بيست فرسنگ است، شهر تون شهر بزرگ بوده است اما در آن وقت كه من ديدم اغلب خراب بود و بر صحرايي نهاده است و آب روان و كاريز دارد و بر جانب شرقي باغ هاي بسيار بود و حصاري محكم داشت. گفتند در اين شهر چهارصد كارگاه بوده است كه زيلو بافتندي و در شهر درخت پسته بسيار بود در سرايها و مردم بلخ و تخارستان پندارند كه پسته جز بر كوه نرويد و نباشد. و چون از تون برفتيم آن مرد گيلكي مرا حكايت كرد كه وقتي ما از تون به كنابد ميرفتي» دزدان بيرون آمدند و بر ما غلبه كردند. چند نفر از بيم خود را در چاه كاريز افكندند بعد از آن يكي را از آن جماعت پدري مشفق بود بيامد و يكي را به مزد گرفت و در آن چاه گذاشت تا پسر او را بيرون آورد. چندان ريسمان و رسن كه آن جماعت داشتند حاضر كردند و مردم بسيار بيامدند. هفتصد گز رسن فرو رفت تا آن مرد به بن چاه رسيد، رسن در آن پسر بست و او را مرده بركشيدند و آن مرد چون بيرون آمد گفت كه آبي عظيم در اين كاريز روان است و آن كاريز چهار فرسنگ ميرود و آن گفتند كيخسرو فرموده است كردن.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد