بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سياه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقليم اول

۳۴ بازديد


چونكه بهرام شد نشاط پرست
ديده در نقش هفت پيكر بست
روز شنبه ز دير شماسي
خيمه زد در سواد عباسي
سوي گنبد سراي غاليه فام
پيش بانوي هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازي كرد
عود سازي و عطرسازي كرد
چون برافشاند شب به سنت شاه
بر حرير سپيد مشك سياه
شاه ازان نوبهار كشميري
خواست بوئي چو باد شبگيري
تا ز درج گهر گشايد قند
گويدش مادگانه لفظي چند
زان فسانه كه لب پر آب كند
مست را آرزوي خواب كند
آهوي ترك چشم هندو زاد
نافه مشك را گره بگشاد
گفت از اول كه پنج نوبت شاه
باد بالاي چار بالش ماه
تا جهان ممكنست جانش باد
همه سرها بر آستانش باد
هرچه خواهد كه آورد در چنگ
دولتش را در آن مباد درنگ
چون دعا ختم كرد برد سجود
برگشاد از شكر گوارش عود
گفت و از شرم در زمين مي‌ديد
آنچه زان كس نگفت و كس نشنيد
كه شنيدم به خردي از خويشان
خرده‌كاران و چابك‌انديشان
كه ز كدبانوان قصر بهشت
بود زاهد زني لطيف سرشت
آمدي در سراي ما هر ماه
سر به سر كسوتش حرير سياه
بازجستند كز چه ترس و چه بيم
در سوادي تو اي سبيكه سيم
به كه ما را به قصه يار شوي
وين سيه را سپيد كار شوي
بازگوئي ز نيك خواهي خويش
معني آيت سياهي خويش
زن چو از راستي نديد گزير
گفت كاحوال اين سياه حرير
چونكه ناگفته باز نگذاريد
گويم ارزان كه باورم داريد
من كنيز فلان ملك بودم
كه ازو گرچه مرد خوشنودم
ملكي بود كامگار و بزرگ
ايمني داده ميش را با گرگ
رنجها ديده باز كوشيده
وز تظلم سياه پوشيده
فلك از طالع خروشانش
خوانده شاه سياه پوشانش
داشت اول ز جنس پيرايه
سرخ و زردي عجب گرانمايه
چون گل باغ بود مهمان دوست
خنده مي‌زد چو سرخ گل در پوست
ميهمانخانه‌اي مهيا داشت
كزثري روي در ثريا داشت
خوان نهاده بساط گسترده
خادماني به لطف پرورده
هركه آمد لگام گير شدند
به خودش ميهمان پذير شدند
چون به ترتيب خوان نهادندش
در خور پايه نزل دادندش
شاه پرسيد ازو حكايت خويش
هم ز غربت هم از ولايت خويش
آن مسافر هران شگفت كه ديد
شاه را قصه كرد و شاه شنيد
همه عمرش بران قرار گذشت
تا نشد عمرش از قرار نگشت
مدتي گشت ناپديد از ما
سر چو سيمرغ دركشيد از ما
چون بر اين قصه برگذشت بسي
زو چو عنقانشان نداد كسي
ناگهان روزي از عنايت بخت
آمد آن تاجدار بر سر تخت
از قبا و كلاه و پيرهنش
پاي تا سر سياه بود تنش
تا جهان داشت تيزهوشي كرد
بي‌مصيبت سياه پوشي كرد
در سياهي چو آب حيوان زيست
كس نگفتش كه اين سياهي چيست
شبي از مشفقي و دلداري
كردم آن قبله را پرستاري
بر كنارم نهاد پاي به مهر
گله مي‌كرد از اختران سپهر
كاسمان بين چه تركتازي كرد
با چو من خسروي چه بازي كرد
از سواد ارم بريد مرا
در سواد قلم كشيد مرا
كس نپرسيد كان سواد كجاست
بر سر سيمت اين سواد چراست
پاسخ شاه را سگاليدم
روي در پاي شاه ماليدم
گفتم اي دستگير غم‌خواران
بهترين همه جهانداران
بر زمين ياريي كرا باشد
كاسمان را به تيشه بتراشد
باز پرسيدن حديث نهفت
هم تو داني و هم تواني گفت
صاحب من مرا چو محرم يافت
لعل را سفت و نافه را بشكافت
گفت چون من در اين جهانداري
خو گرفتم به ميهمانداري
از بد و نيك هركرا ديدم
سرگذشتي كه داشت پرسيدم
روزي آمد غريبي از سر راه
كفش و دستار و جامه هرسه سياه
نزل او چون به شرط فرمودم
خواندم و حشمتش بيفزودم
گفتم اي من نخوانده نامه تو
سيه از بهر چيست جامه تو
گفت بگذار از اين سخن بگذر
كه ز سيمرغ كس نداد خبر
گفتمش بازگو بهانه مگير
خبرم ده ز قيروان و ز قير
گفت بايد كه داريم معذور
كارزوئيست اين ز گفتن دور
زين سياهي خبر ندارد كس
مگر آن كاين سياه دارد و بس
كردمش لابهاي پنهاني
من عراقي و او خراساني
با وي از هيچ لابه در نگرفت
پرده از روي كار بر نگرفت
چون زحد رفت خواستاري من
شرمش آمد ز بيقراري من
گفت شهريست در ولايت چين
شهري آراسته چو خلد برين
نام آن شهر شهر مدهوشان
تعزيت خانه سيه پوشان
مردماني همه به صورت ماه
همه چون ماه در پرند سياه
هركرا زان شهر باده‌نوش كند
آن سوادش سياه‌پوش كند
آنچه در سر نبشت آن سلبست
گرچه ناخوانده قصه‌اي عجبست
گر به خون گردنم بخواهي سفت
بيشتر زين سخن نخواهم گفت
اين سخن گفت و رخت بر خر بست
آرزوي مرا در اندر بست
چون بران داستان غنود سرم
داستان گوي دور شد ز برم
قصه گو رفت و قصه ناپيدا
بيم آن بد كه من شوم شيدا
چند ازين قصه جستجو كردم
بيدق از هر سوئي فرو كردم
بيش از آن كرده بود فرزين بند
كه بر آن قلعه بر شوم به كمند
دادم انديشه را به صبر فريب
تا شكيبد دلم نداد شكيب
چند پرسيدم آشكار و نهفت
اين خبر كس چنانكه بود نگفت
عاقبت مملكت رها كردم
خويشي از خانه پادشا كردم
بردم از جامه و جواهر و گنج
آنچه ز انديشه باز دارد رنج
نام آن شهر باز پرسيدم
رفتم وآنچه خواستم ديدم
شهري آراسته چو باغ ارم
هريك از مشك بركشيده علم
پيكر هريكي سپيد چو شير
همه در جامه سياه چو قير
در سرائي فرو نهادم رخت
بر نهادم ز جامه تخت به تخت
جستم احوال شهر تا يك سال
كس خبر وا نداد ازآن احوال
چون نظر ساختم ز هر بابي
ديدم آزاده مرد قصابي
خوب روي و لطيف و آهسته
از بد هر كسي زبان بسته
از نكوئي و نيك رائي او
راه جستم به آشنائي او
چون بهم صحبتش پيوستم
به كله داريش كمر بستم
دادمش نقدهاي رو تازه
چيزهائي برون ز اندازه
روز تا روز قدرش افزودم
آهني را به زر بر اندودم
كردمش صيد خويش موي به موي
گه به دنيا و گه به ديبا روي
مرد قصاب از آن زرافشاني
صيد من شد چو گاو قرباني
آنچنان كردمش به دادن گنج
كامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزي مرا به خانه خويش
كرد برگي ز رسم و عادت بيش
اولم خوان نهاد و خورد آورد
خدمتي خوب در نورد آورد
هرچه بايست بود بر خوانش
به جز از آرزوي مهمانش
چون ز هرگونه خوردها خورديم
سخن از هر دري فرو كرديم
ميزبان چون ز كار خوان پرداخت
بيش از اندازه پيشكشها ساخت
وانچه من دادمش به هم پيوست
پيشم آورد و عذر خواه نشست
گفت چندين نورد گوهر و گنج
بر نسنجيده هيچ گوهر سنج
من كه قانع شدم به اندك سود
اين همه دادنم ز بهر چه بود
چيست پاداش اين خداوندي
حكم كن تا كنم كمربندي
جان يكي دارم ار هزار بود
هم در اين كفه كم عيار بود
گفتم اي خواجه اين غلامي چيست
پخته‌تر پيشم آي خامي چيست
در ترازوي مرد با فرهنگ
اين محقر چه وزن دارد و سنگ
به غلامان دست پروردم
به كرشمه اشارتي كردم
تا دويدند و از خزانه خاص
آوريدند نقدهاي خلاص
زان گرانمايه نقدهاي درست
بيش از آن دادمش كه بود نخست
مرد كاگه نبد ز نازش من
در خجالت شد از نوازش من
گفت من خود ز وامداري تو
نرسيدم به حق گزاري تو
داديم نعمتي دگرباره
جاي شرمست چون كنم چاره
داده‌اي تو نه زان نهادم پيش
تا رجوع افتدت به داده خوش
زان نهادم كه اين چنين گنجي
نبود بي جزا و پارنجي
چون تو بر گنج گنج افزودي
من خجل گشتم ار تو خشنودي
حاجتي گر به بنده هست بيار
ور نه اينها كه داده‌اي بر دار
چون قوي دل شدم به ياري او
گشتم آگه ز دوستداري او
باز گفتم بدو حكايت خويش
قصه شاهي و ولايت خويش
كز چه معني بدين طرف راندم
دست بر پادشاهي افشاندم
تا بدانم كه هر كه زين شهرند
چه سبب كز نشاط بي‌بهرند
بي‌مصيبت به غم چرا كوشند
جامهاي سيه چرا پوشند
مرد قصاب كاين سخن بشنيد
گوسپندي شد و ز گرگ رميد
ساعتي ماند چون رميده دلان
ديده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسيدي آنچه نيست صواب
دهمت آنچنانكه هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر كافور
گشت مردم ز راه مردم دور
گفت وقتست كانچه مي‌خواهي
بيني و يابي از وي آگاهي
خيز ا بر تو راز بگشايم
صورت نانموده بنمايم
اين سخن گفت و شد ز خانه برون
شد مرا سوي راه راهنمون
او همي شد من غريب از پس
وز خلايق نبود با ما كس
چون پري زاد مي بريد مرا
سوي ويرانه‌اي كشيد مرا
چون در آن منزل خراب شديم
چون پري هردو در نقاب شديم
سبدي بود در رسن بسته
رفت و آورد پيشم آهسته
بسته كرده رسن در آن پرگار
اژدهائي به گرد سله مار
گفت يك دم درين سبد بنشين
جلوه‌اي كن بر آسمان و زمين
تا بداني كه هركه خاموشست
از چه معني چنين سيه پوشست
آنچه پوشيده شد ز نيك و بدت
ننمايد مگر كه اين سبدت
چون دمي ديدم از خلل خالي
در نشستم در آن سبد حالي
چون تنم در سبد نوا بگرفت
سبدم مرغ شد هوا بگرفت
به طلسمي كه بود چنبر ساز
بركشيدم به چرخ چنبر باز
آن رسن كش به ليميا سازي
من بيچاره در رسن بازي
شمع وارم رسن به گردن چست
رسنم سخت بود و گردن سست
چون اسيري ز بخت خود مهجور
رسن از گردنم نمي‌شد دور
من شدم بر خره به گردن خرد
خر بختم شد و رسن را برد
گرچه بود از رسن به تاب تنم
رشته جان نشد جز آن رسنم
بود ميلي برآوريده به ماه
كه ز بر ديدنش فتاد كلاه
چون رسيد آن سبد به ميل بلند
رسنم را گره رسيد به بند
كار سازم شد و مرا بگذاشت
كرم افغان بسي و سود نداشت
زير و بالا چو در جهان ديدم
خويشتن را بر آسمان ديدم
آسمان بر سرم فسون خوانده
من معلق چو آسمان مانده
زان سياست كه جان رسيد به ناف
ديده در كار ماند زهره شكاف
سوي بالا دلم نديد دلير
زهره آن كرا كه بيند زير
ديده بر هم نهادم از سر بيم
كرده خود را به عاجزي تسليم
در پشيماني از فسانه خويش
آرزومند خويش و خانه خويش
هيچ سودم نه زان پشيماني
جز خدا ترسي و خدا خواني
چون بر آمد بر اين زماني چند
بر سر آن كشيده ميل بلند
مرغي آمد نشست چون كوهي
كامدم زو به دل در اندوهي
از بزرگي كه بود سرتاپاي
ميل گفتي در اوفتاده ز جاي
پر و بالي چو شاخهاي درخت
پايها بر مثال پايه تخت
چون ستوني كشيده منقاري
بيستوني و در ميان غاري
هردم آهنگ خارشي مي‌كرد
خويشتن را گزارشي مي‌كرد
هر پري را كه گرد مي‌انگيخت
نافه مشك بر زمين مي‌ريخت
هر بن بال را كه مي‌خاريد
صدفي ريخت پر ز مرواريد
او شده بر سرين من در خواب
من در او مانده چون غريق در آن
گفتم ار پاي مرغ را گيرم
زير پاي آورد چو نخجيرم
ور كنم صبر جاي پر خطر است
كافتم زير و محنتم زبر است
بي‌وفائي ز ناجوان مردي
كرد با من دمي بدين سردي
چه غرض بودش از شكنجه من
كاين چنين خرد كرد پنجه من
مگر اسباب من ز راهش برد
به هلاكم بدين سبب بسپرد
به كه در پاي مرغ پيچم دست
زين خطر گه بدين توانم رست
چونكه هنگام بانگ مرغ رسيد
مرغ و هر وحشيي كه بود رميد
دل آن مرغ نيز تاب گرفت
بال برهم زد و شتاب گرفت
دست بردم به اعتماد خداي
و آن قوي پاي را گرفتم پاي
مرغ پا گرد كرد و بال گشاد
خاكيي را بر اوج برد چو باد
ز اول صبح تا به نيمه روز
من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمي رسيد تابش مهر
بر سر ما روانه گشت سپهر
مرغ با سايه هم نشستي كرد
اندك اندك نشاط پستي كرد
تا بدانجاي كز چنان جائي
تا زمين بود نيزه بالائي
بر زمين سبزه‌اي به رنگ حرير
لخلخه كرده از گلاب و عبير
من بر آن مرغ صد دعا كردم
پايش از دست خود رهاكردم
اوفتادم چو برق با دل گرم
بر گلي نازك و گياهي نرم
ساعتي نيك ماندم افتاده
دل به انديشه‌هاي بد داده
چون از آن ماندگي برآسودم
شكر كردم كه بهترك بودم
باز كردم نظر به عادت خويش
ديدم آن جايگاه را پس و پيش
روضه‌اي ديدم آسمان زميش
نارسيده غبار آدميش
صدهزاران گل شكفته درو
سبزه بيدار و آب خفته درو
هر گلي گونه گونه از رنگي
بوي هر گلي رسيده فرسنگي
زلف سنبل به حلقه‌هاي كمند
كرده جعد قرنفلش را بند
لب گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بريده چمن
گرد كافور و خاك عنبر بود
ريگ زر سنگلاخ گوهر بود
چشمه‌هائي روان بسان گلاب
در ميانش عقيق و در خوشاب
چشمه‌اي كاين حصار پيروزه
كرده زو آب و رنگ دريوزه
ماهيان در ميان چشمه آب
چون درمهاي سيم در سيماب
كوهي از گرد او زمرد رنگ
بيشه كوه سرو و شاخ و خدنگ
همه ياقوت سرخ بد سنگش
سرخ گشته خدنگش از رنگش
صندل و عود هر سوئي بر پاي
باد ازو عود سوز و صندل ساي
حور سر در سرشتش آورده
سر گزيت از بهشتش آورده
ارم آرام دل نهادش نام
خوانده مينوش چرخ مينو فام
من كه دريافتم چنين جائي
شاد گشتم چو گنج پيمائي
از نكوئي در او عجب ماندم
بر وي الحمدللهي خواندم
گردبر گشتم از نشيب و فراز
ديدم آن روضه‌هاي ديده نواز
ميوه‌هاي لذيذ مي‌خوردم
شكر نعمت پديد مي‌كردم
عاقبت رخت بستم از شادي
زير سروي چو سرو آزادي
تا شب آنجايگه قرارم بود
نشدم گر هزار كارم بود
اندكي خوردم اندكي خفتم
در همه حال شكر مي‌گفتم
چون شب آرايشي دگرگون ساخت
كحلي اندوخت قرمزي انداخت
بر سر كوه مهر تافته تافت
زهره صبح چون شكوفه شكافت
بادي آمد ز ره فشاند غبار
بادي آسوده‌تر ز باد بهار
ابري آمد چو ابر نيساني
كرد بر سبزها در افشاني
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بتكده شد
ديدم از دور صدهزاران حور
كز من آرام و صابري شد دور
يك جهان پر نگار نوراني
روح‌پرور چو راح ريحاني
هر نگاري بسان تازه بهار
همه در دستها گرفته نگار
لب لعلي چو لاله در بستان
لعلشان خونبهاي خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر
گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
شمعهائي به دست شاهانه
خالي از دود و گاز و پروانه
آمدند از كشي و رعنائي
با هزاران هزار زيبائي
بر سر آن بتان حور سرشت
فرش و تختي چو فرش و تخت بهشت
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند
چون زماني بر اين گذشت نه دير
گفتي آمد مه از سپهر به زير
آفتابي پديد گشت از دور
كاسمان ناپديد گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پري
صدهزاران ستاره سحري
سرو بود او كنيزكان چمنش
او گل سرخ و آن بتان سمنش
هر شكر پاره شمعي اندر دست
شكر و شمع خوش بود پيوست
پر سهي سرو گشت باغ همه
شب چراغان با چراغ همه
آمد آن بانوي همايون بخت
چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده يكسر از چپ و راست
چون نشست او قيامتي برخاست
پس به يك لحظه چون نشست به جاي
برقع از رخ گشود و موزه ز پاي
شاهي آمد برون ز طارم خويش
لشگر روم و زنگش از پس و پيش
رومي و زنگيش چو صبح دو رنگ
رزمه روم داد و بزمه زنگ
تنگ چشمي ز تنگ چشمي دور
همه سروي ز خاك و او از نور
بود لختي چو گل سرافكنده
به جهان آتش در افكنده
چون زماني گذشت سر برداشت
گفت با محرمي كه دربر داشت
كه ز نامحرمان خاك‌پرست
مي‌نمايد كه شخصي اينجاهست
خيز و بر گرد گرد اين پرگار
هركه پيش آيدت به پيش من آر
آن پريزاده در زمان برخاست
چون پري مي‌پريد از چپ و راست
چون مرا ديد ماند از آن بشگفت
دستگيرانه دست من بگرفت
گفت برخيز تا رويم چو دود
بانوي بانوان چنين فرمود
من بدان گفته هيچ نفزودم
كارزومند آن سخن بودم
پر گرفتم چو زاغ با طاوس
آمدم تا به جلوه‌گاه عروس
پيش رفتم ز روي چالاكي
خاك بوسيدمش من خاكي
خواستم تا به پاي بنشينم
در صف زير جاي بگزينم
گفت برخيز جاي جاي تو نيست
پايه بندگي سزاي تو نيست
پيش چون من حريف مهمان دوست
جاي مهمان ز مغز به كه ز پوست
خاصه خوبي و آشنا نظري
دست پرورد رايض هنري
بر سرير آي و پيش من بنشين
سازگارست ماه با پروين
گفتم اي بانوي فريشته خوي
با چو من بنده اين حديث مگوي
تخت بلقيس جاي ديوان نيست
مرد آن تخت جز سليمان نيست
من كه ديوي شدم بياباني
چون كنم دعوي سليماني
گفت نارد بها بهانه مگير
با فسون خوانده‌اي فسانه مگير
همه جاي آن تست و حكم تراست
ليك با من نشست بايد و خاست
تا شوي آگه ز نهاني من
بهرهٔابي ز مهرباني من
گفتمش همسر تو سايه تست
تاج من خاك تخت پايه تست
گفت سوگندها به جان و سرم
كه برآيي يكي زمان ببرم
ميهمان مني تو اي سره مرد
ميهمان را عزيز بايد كرد
چون به جز بندگي نديدم راي
ايستادم چو بندگان بر پاي
خادمي دست من گرفت به ناز
بر سريرم نشاند و آمد باز
چون نشستم بر آن سرير بلند
ماه ديدم گرفتمش به كمند
با من آن مه به خوش زبانيها
كرد بسيار مهربانيها
پس بفرمود كاورند به پيش
خوان و خوردي ز شرح دادن بيش
خوان نهادند خازنان بهشت
خوردهائي همه عبير سرشت
خوان ز پيروزه كاسه از ياقوت
ديده را زو نصيب و جان را قوت
هرچه انديشه در گمان آورد
مطبخي رفت و در ميان آورد
چون فراغت رسيدمان از خورد
از غذاهاي گرم و شربت سرد
مطرب آمد روانه شد ساقي
شد طرب را بهانه در باقي
هر نسفته دري دري مي‌سفت
هر ترانه ترانه‌اي مي‌گفت
رقص ميدان گشاد و دايره بست
پر در آمد به پاي و پويه به دست
شمع را ساختند بر سر جاي
و ايستادند همچو شمع به پاي
چون ز پا كوفتن برآسودند
دستبردي به باده بنمودند
شد به دادن شتاب ساقي گرم
برگرفت از ميان وقايه شرم
من به نيروي عشق و عذر شراب
كردم آنها كه رطليان خراب
وان شكر لب ز روي دمسازي
باز گفتي نكرد از آن بازي
چونكه ديدم به مهر خود رايش
اوفتادم چو زلف در پايش
بوسه بر پاي يار خويش زدم
تا مكن بيش گفت بيش زدم
مرغ اميد بر نشست به شاخ
گشت ميدان گفتگوي فراخ
عشق مي‌باختم ببوس و به مي
به دلي و هزار جان با وي
گفتمش دلپسند كام تو چيست
نامداريت هست نام تو چيست
گفت من ترك نازنين اندام
نازنين تركتاز دارم نام
گفتم از همدمي و هم كيشي
نامها را به هم بود خويشي
تركتاز است نامت اين عجبست
تركتازي مرا همين لقبست
خيز تا ترك‌وار در تازيم
هندوان را در آتش اندازيم
قوت جان از مي مغانه كنيم
نقل و مي نوش عاشقانه كنيم
چون مي تلخ و نقل شيرين هست
نقل برخوان نهيم و مي بر دست
يافتم در كرشمه دستوري
كز ميان دور گردد آن دوري
غمزه مي‌گفت وقت بازي تست
هان كه دولت به كار سازي تست
خنده مي‌داد دل كه وقت خوشست
بوسه بستان كه يار ناز كشست
چونكه بر گنج بوسه بارم داد
من يكي خواستم هزارم داد
گرم گشتم چنانكه گردد مست
يار در دست و رفته كار از دست
خونم اندر جگر به جوش آمد
ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش
بيش از اين رنگ آسمان متراش
هرچه زين بگذرد روا نبود
دوست آن به كه بي‌وفا نبود
تا بود در تو ساكني بر جاي
زلف كش گاز گير و بوسه رباي
چون بدانجا رسي كه نتواني
كز طبيعت عنان بگرداني
زين كنيزان كه هر يكي ماهيست
شب عشاق را سحرگاهيست
آنكه در چشم خوبتر يابي
وارزو را درو نظر يابي
حكم كن كز خودش كنم خالي
زير حكم تو آورم حالي
تا به مولائيت كمر بندد
به شبستان خاص پيوندند
كندت دلبري و دلداري
هم عروسي و هم پرستاري
آتشت را ز جوش بنشاند
آبي از بهر جوي ما ماند
گر دگر شب عروس نوخواهي
دهمت بر مراد خود شاهي
هر شبت زين يكي گهر بخشم
گر دگر بايدت دگر بخشم
اين سخن گفت و چون ازين پرداخت
مشفقي كرد و مهرباني ساخت
در كنيزان خود نهاني ديد
آنكه در خورد مهرباني ديد
پيش خواند و به من سپرد به ناز
گفت برخيز و هرچه خواهي ساز
ماه بخشيده دست من بگرفت
من در آن ماه روي مانده شگفت
كز شگرفي و دلبري و كشي
بود ياري سزاي نازكشي
او همي‌رفت و من به دنبالش
بنده زلف و هندوي خالش
تا رسيدم به بارگاهي چست
در نشد تا مرا نبرد نخست
چون در آن قصر تنگ بار شديم
چون بم و زير سازگار شديم
ديدم افكنده بر بساط بلند
خوابگاهي ز پرنيان و پرند
شمعهاي بساط بزم افروز
همه ياقوت ساز و عنبر سوز
سر به بالين بستر آورديم
هردو برها ببر در آورديم
يافتم خرمني چو گل دربيد
نازك و نرم و گرم و سرخ و سپيد
صدفي مهر بسته بر سر او
مهر بر داشتم ز گوهر او
بود تا گاه روز در بر من
پر ز كافور و مشك بستر من
گاه روز او چو بخت من برخاست
ساز گرمابه كرد يك يك راست
غسل گاهم به آباداني كرد
كز گهر سرخ بود و از زر زرد
خويشتن را به آب گل شستم
در كلاه و كمر چو گل رستم
آمدم زان نشاطگاه برون
بود يك‌يك ستاره بر گردون
در خزيدم به گوشه‌اي خالي
فرض ايزد گزاردم حالي
آن عروسان و لعبتان سراي
همه رفتند و كس نماند به جاي
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
بر لب مرغزار و چشمه سرد
سر نهادم خمار مي در سر
بر گل خشك با گلاله تر
خفتم از وقت صبح تا گه شام
بخت بيدار و خواجه خفته به كام
آهوي شب چو گشت نافه گشاي
صدفي شد سپهر غاليه‌ساي
سر برآوردم از عماري خواب
بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابرو باد چون شب دوش
اين درافشان و آن عبيرفروش
باد مي‌رفت و ابر مي‌افشاند
اين سمن كاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوي
آب گل سر نهاد جوي به جوي
لعبتان آمدند عشرت ساز
آسمان بازگشت لعبت باز
تختي از تخته زر آوردند
تخت پوشي ز گوهر آوردند
چون شد انگيخته سرير بلند
بسته شد بر سرش بساط پرند
بزمي آراستند سلطاني
زيور بزم جمله نوراني
شور و آشوبي از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست
در ميان آن عروس يغمائي
برده از عاشقان شكيبائي
بر سر تخت شد قرار گرفت
تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند
نامم از لوح غايبان شستند
رفتم و بر سرير خواندندم
هم به آيين خود نشاندندم
هم به ترتيب و ساز روز دگر
خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابائي كه در خورد به بساط
وآورد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان كه بايد ساخت
چونكه هركس از آن خورش پرداخت
مي نهادند و چنگ ساخته شد
از زدن رودها نواخته شد
نوش ساقي و جام نوشگوار
گرم‌تر كرد عشق را بازار
در سر آمد نشاط سرمستي
عشق با باده كرد همدستي
ترك من رحمت آشكارا كرد
هندوي خويش را مدارا كرد
رغبت افزود در نواختنم
مهربان شد به كار ساختنم
كرد شكلي به غمزه با ياران
تا شدند از برش پرستاران
خلوتي آنچنان و ياري نغز
تابم از دل در اوفتاد به مغز
دست بردم چو زلف در كمرش
دركشيدم چو عاشقان به برش
گفت هان وقت بي‌قراري نيست
شب شب زينهار خواري نيست
گر قناعت كني به شكر و قند
گاز مي‌گير و بوسه در مي‌بند
به قناعت كسي كه شاد بود
تا بود محتشم نهاد بود
وانكه با آرزو كند خويشي
اوفتد عاقبت به درويشي
گفتمش چاره كن ز بهر خداي
كابم از سر گذشت و خار از پاي
هست زنجير زلف چون قيرت
من ز ديوانگان زنجيرت
در به زنجير كن ترا گفتم
تا چو زنجيريان نياشفتم
شب به آخر رسيد و صبح دميد
سخن ما به آخري نرسيد
گر كشي جانم از تو نيست دريغ
اينك اينك سر آنك آنك تيغ
اين همه سر كشيدن از پي چيست
گل نخنديد تا هوا نگريست
جوي آبي و آب جويت من
خاكي و آب دست شويت من
تشنه‌اي را كه او گلوده تست
آب در ده كه آب در ده تست
ندهي آب من بقاي تو باد
آب من نيز خاك پاي تو باد
خاكيي را بگير كابي برد
آب جوئي در آب جوئي مرد
قطره‌اي به تشنگي مگداز
تشنه‌اي را به قطره‌اي بنواز
رطبي در فتاده گير به شير
سوزني رفته در ميان حرير
گر جز اينست كار تا خيزم
خاك در چشم آرزو ريزم
مرغي انگاشتم نشست و پريد
نه خر افتاده شد نه خيك دريد
پاسخم داد كامشبي خوش باش
نعل شبديز گو در آتش باش
گر شبي زين خيال گردي دور
يابي از شمع جاوداني نور
چشمه‌اي را به قطره‌اي مفروش
كاين همه نيش دارد آن همه نوش
در يك آرزو به خود در بند
همه ساله به خرمي مي‌خند
بوسه ميگير و زلف و مي‌انداز
نرد رو با كنيزكان مي‌باز
باغ داري به ترك باغ مگوي
مرغ با تست شير مرغ مجوي
كام دل هست و كامراني هست
در خيانت گري چه آري دست
امشبي با شكيب ساز و مكوش
دل بنه بر وظيفه شب دوش
من ازين پايه چون به زير آيم
هم به دست آيم ارچه دير آيم
ماهي از حوضه ار بشست آري
ماه را ديرتر به دست آري
چون گران ديدمش در آن بازي
كردم آهستگي و دمسازي
دل نهادم به بوسه چو شكر
روزه بستم به روزهاي دگر
از سر عشوه باده مي‌خوردم
بر سر تابه صبر مي‌كردم
باز تب كرده را در آمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب
چون دگرباره ترك دلكش من
در جگر ديد جوش آتش من
كرد از آن لعبتان يكي را ساز
كايد و آتشم نشاند باز
ياري الحق چنانكه دل خواهد
دل همه چيز معتدل خواهد
خوشدل آن شد كه باشدش ياري
گر بود كاچكي چنان باري
رفتم آن شب چنانكه عادت بود
وان شب كام دل زيادت بود
تا گه روز قند مي‌خوردم
با پري دست بند مي‌كردم
روز چون جامه كرد گازر شوي
رنگرزوار شب شكست سبوي
آن همه رنگهاي ديده فريب
دور گشت از بساط زينت و زيب
در تمنا كه چون شب آيد باز
مي‌خورم با بتان چين و طراز
زلف تركي برآورم به كمر
دلنوازي درافكنم به جگر
گه خورم با شكر لبي جامي
گه بر آرم ز گلرخي كامي
چون شب آمد غرض مهيا بود
مسندم بر تراز ثريا بود
چندگاه اين چنين برود و به مي
هر شبم عيش بود پي در پي
اول شب نظاره‌گاهم نور
وآخر شب هم آشيانم حور
روز بودم به باغ و شب به بهشت
خاك مشگين و خانه زرين خشت
بودم اقليم خوشدلي را شاه
روز با آفتاب و شب با ماه
هيچ كامي نه كان نبود مرا
بخت بود كان نمود مرا
چون در آن نعمتم نبود سپاس
حق نعمت زياده شد ز قياس
ورق از حرف خرمي شستم
كز زيادت زيادتي جستم
چون بسي شب رسيد وعده ماه
شب جهان بر ستاره كرد سياه
عنبرين طره سراي سپهر
طره ماه دركشيد به مهر
ابرو بادي كه آمدي زان پيش
تازه كردند تازه‌روئي خويش
شورشي باز در جهان افتاد
بانگ زيور بر آسمان افتاد
وآن كنيزان به رسم پيشينه
سيب در دست و نار در سينه
آمدند آن سرير بنهادند
حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب نشان
در بر افكنده زلف مشك‌فشان
شمعها پيش و پس به عادت خويش
پس رها كن كه شمع باشد پيش
با هزاران هزار زينت و ناز
بر سر بزمگاه خود شد باز
مطربان پرده را نوا بستند
پرده‌داران به كار بنشستند
ساقيان صرف ارغواني رنگ
راست كردند بر ترنم چنگ
شاه شكر لبان چنان فرمود
كاوريد آن حريف ما را زود
باز خوبان به ناز بردندم
به خداوند خود سپردندم
چون مرا ديد مهربان برخاست
كرد بر دست راست جايم راست
خدمتش كردم و نشستم شاد
آرزوي گذشته آمد ياد
خوان نهادند باز بر ترتيب
بيش از اندازه خوردهاي غريب
چون ز خوانريزه خورده شد روزي
مي در آمد به مجلس افروزي
از كف ساقيان دريا كف
درفشان گشت كامهاي صدف
من دگرباره گشته واله و مست
زلف او چون رسن گرفته به دست
باز ديوانم از رسن رستند
من ديوانه را رسن بستند
عنكبوتي شدم ز طنازي
وان شب آموختم رسن‌بازي
شيفتم چون خري كه جو بيند
يا چو صرعي كه ماه نو بيند
لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست
در كمرگاه او كشيدم دست
دست بر سيم ساده ميسودم
سخت مي‌گشت و سست مي‌بودم
چون چنان ديد ماه زيبا چهر
دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستيزه‌حور
تا ز گنجينه دست كردم دور
گفت بر گنج بسته دست مياز
كز غرض كوتهست دست دراز
مهر برداشتن ز كان نتوان
كان به مهر است چون توان نتوان
صبر كن كان تست خرما بن
تا به خرما رسي شتاب مكن
باده مي‌خور كه خود كباب رسد
ماه مي بين كه آفتاب رسد
گفتم اي آفتاب گلشن من
چشمه نور و چشم روشن من
صبح رويت دميده چون گل باغ
چون نميرم برابرت چو چراغ
مي‌نمائي به تشنه آب شكر
گوئي آنگه كه لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه‌گري
عقل ديوانه شد كه ديد پري
نعلك گوش را چو كردي ساز
نعل در آتشم فكندي باز
با شبيخون ماه چون كوشم
آفتابي به ذره چون پوشم
دست چون دارمت كه در دستي
اندهي نيستم چو تو هستي
از زميني تو من هم از زميم
گر تو هستي پري من آدميم
لب به دندان گزيدنم تا چند
وآب دندان مزيدنم تا چند
چاره‌اي كن كه غم رسيده كسم
تا يك امشب به كام دل برسم
بس كه جانم به لب رسيده ز درد
بوسه گرم ده مده دم سرد
بختم از ياري تو كار كند
ياري بخت بختيار كند
گوئي انده مخور كه يار توام
كار خود كن كه من به كار توام
كار ازين صعب‌تر كه بار افتاد
وارهان وارهان كه كار افتاد
گرچه آهو سريني اي دلبند
خواب خرگوش دادنم تا چند
ترسم اين پير گرگ روبه‌باز
گرگي و روبهي كند آغاز
شير گيرانه سوي من تازد
چون پلنگي به زيرم اندازد
آرزوهاست با تو بگذارم
كارزوي خود از تو بردارم
گر در آرزوم در بندي
ميرم امشب در آرزومندي
ناز ميكش كه ناز مهمانان
تاجداران كشند و سلطانان
چون شكيبم نماند ديگربار
گفت چونين كنم تو دست بدار
ناز تو گر به جان بود بكشم
گر تو از خلخي من از حبشم
چه محل پيش چون تو مهماني
پيشكش كردن را اين چنين خواني
ليكن اين آرزو كه مي‌گوئي
ديريابي و زود مي‌جوئي
گر برايد بهشتي از خاري
آيد از چون مني چنين كاري
وگر از بيد بوي عود آيد
از من اينكار در وجود آيد
بستان هرچه از منت كامست
جز يكي آرزو كه آن خامست
رخ ترا لب ترا و سينه ترا
جز دري آن دگر خزينه ترا
گر چنين كرده‌اي شبت بيش است
اين چنين شب هزار در پيش است
چون شدي گرم دل ز باده خام
ساقيي بخشمت چو ماه تمام
تا ازو كام خويش برداري
دامن من ز دست بگذاري
چون فريب زبان او ديدم
گوش كردم وليك نشيندم
چند كوشيدم از سكونت و شرم
آهنم تيز بود و آتش گرم
بختم از دور گفت كاي نادان
(ليس قريه وراء عبادان)
من خام از زيادت انديشي
به كمي اوفتادم از بيشي
گفتم اي سخت كرده كار مرا
برده يكبارگي قرار مرا
صدهزار آدمي در اين غم مرد
كه سوي گنج راه داند برد
من كه پايم فروشداست به گنج
دست چون دارم ارچه بينم رنج
نيست ممكن كه تا دمي دارم
سر زلف ز دست بگذارم
يا بر اين تخت شمع من بفروز
يا چو تختم به چارميخ بدوز
يا بر اين نطع رقص كن برخيز
يا دگر نطع خواه و خونم ريز
دل و جاني و هوش و بينائي
از تو چون باشدم شكيبائي
غرضي كز تو دلستان يابم
رايگانست اگربه جان يابم
كيست كو گنج رايگان نخرد
وارزوئي چنين به جان نخرد
شمع‌وار امشبي برافروزم
كز غمت چون چراغ مي‌سوزم
سوز تو زنده دادم چو چراغ
زنده با سوز و مرده هست به داغ
آفتاب ار بگردد از سر سوز
تنگ روزي شود ز تنگي روز
اين نه كامست كز تو مي‌جويم
خوابي از بهر خويش مي‌گويم
مغز من خفته شد درين چه شكيست
خفته و مرده بلكه هردو يكيست
گرنه چشمم رخ ترا ديدي
اين چنين خوابها كجا ديدي
گر بر آني كه خون من ريزي
تيز شو هان كه خون كند تيزي
وانگه از جوش خون و آتش مغز
حمله بردم بران شكوفه نغز
در گنجينه را گرفتم زود
تا كنم لعل را عقيق آمود
زارزوئي چنانكه بود نداشت
لابها كرد و هيچ سود نداشت
در صبوري بدان نواله نوش
مهل مي‌خواست من نكردم گوش
خورد سوگند كين خزينه تراست
امشب اميد و كام دل فرداست
امشبي بر اميد گنج بساز
شب فردا خزينه مي‌پرداز
صبر كردن شبي محالي نيست
آخر امشب شبيست سالي نيست
او همي‌گفت و من چو دشنه تيز
در كمر كرده دست كور آويز
خواهشي كو ز بهر خود مي‌كرد
خارشم را يكي به صد مي‌كرد
تا بدانجا رسيد كز چستي
دادم آن بند بسته را سستي
چونكه ديد او ستيزه كاري من
ناشكيبي و بي‌قراري من
گفت يك لحظه ديده را در بند
تا گشايم در خزينه قند
چون گشادم بر آنچه داري راي
در برم گير و ديده را بگشاي
من به شيريني بهانه او
ديده بر بستم از خزانه او
چون يكي لحظه مهلتش دادم
گفت بگشاي ديده بگشادم
كردم آهنگ بر اميد شكار
تا درآرم عروس را به كنار
چونكه سوي عروس خود ديدم
خويشتن را در آن سبد ديدم
هيچكس گرد من نه از زن و مرد
مونسم آه گرم و بادي سرد
مانده چون سايه‌اي ز تابش نور
تركتازي ز تركتازي دور
من درين وسوسه كه زير ستون
جنبشي زان سبد گشاد سكون
آمد آن يار و زان رواق بلند
سبدم را رسن گشاد ز بند
لخت چون از بهانه سير آمد
سبدم زان ستون به زير آمد
آنكه از من كناره كرد و گريخت
در كنارم گرفت و عذر انگيخت
گفت اگر گفتمي ترا صد سال
باورت نامدي حقيقت حال
رفتي و ديدي آنچه بود نهفت
اين چنين قصه با كه شايد گفت
من درين جوش گرم جوشيدم
وز تظلم سياه پوشيدم
گفتمش كاي چو من ستمديده
راي تو پيش من پسنديده
من ستمديده را به خاموشي
ناگزير است ازين سيه‌پوشي
رو پرند سياه نزد من آر
رفت و آورد پيش من شب تار
در سر افكندم آن پرند سياه
هم در آن شب بسيچ كردم راه
سوي شهر خود آمدم دلتنگ
بر خود افكنده از سياهي رنگ
من كه شاه سياه پوشانم
چون سيه ابر ازان خروشانم
كز چنان پخته آرزوي به كام
دور گشتم به آرزوئي خام
چون خداوند من ز راز نهفت
اين حكايت به پيش من برگفت
من كه بودم درم خريده او
برگزيدم همان گزيده او
با سكندر ز بهر آب حيات
رفتم اندر سياهي ظلمات
در سياهي شكوه دارد ماه
چتر سلطان از آن كنند سياه
هيچ رنگي به از سياهي نيست
داس ماهي چو پشت ماهي نيست
از جواني بود سيه موئي
وز سياهي بود جوان روئي
به سياهي بصر جهان بيند
چرگني بر سياه ننشيند
گر نه سيفور شب سياه شدي
كي سزاوار مهد ماه شدي
هفت رنگست زير هفتو رنگ
نيست بالاتر از سياهي رنگ
چون كه بانوي هند با بهرام
باز پرداخت اين فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرينها گفت
در كنارش گرفت و شاد بخفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد