بخش ۱۳ - ديدن بهرام صورت هفت پيكر را در خورنق

۳۴ بازديد


شاه روزي رسيده بود ز دشت
در خورنق به خرمي مي‌گشت
حجره‌اي خاص ديد در بسته
خازن از جستجوي آن رسته
شه در آن حجره نانهاده قدم
خاصگان و خزينه‌داران هم
گفت اين خانه قفل بسته چراست
خازن خانه كو كليد كجاست
خازن آمد به شه سپرد كليد
شاه چون قفل بر گشاد چه ديد
خانه‌اي ديد چون خزانه گنج
چشم بيننده زو جواهر سنج
خوشتر از صد نگار خانه چين
نقش آن كارگاه دست گزين
هرچه در طرز خرده كاري بود
نقش ديوار آن عماري بود
هفت پيكر در او نگاشته خوب
هر يكي زان به كشوري منسوب
دختر راي هند فورك نام
پيكري خوبتر ز ماه تمام
دخت خاقان بنام يغما ناز
فتنه لعبتان چين و طراز
دخت خوارزم شاه نازپري
كش خرامي بسان كبك دري
دخت قلاب شاه نسرين نوش
ترك چيني طراز رومي پوش
دختر شاه مغرب آزريون
آفتابي چو ماه روز افزون
دختر قيصر همايون راي
هم همايون و هم به نام هماي
دخت كسري ز نسل كيكاووس
درستي نام و خوب چون طاوس
در يكي حلقه حمايل بست
كرده اين هفت پيكر از يك دست
هر يكي با هزار زيبائي
گوهر افروز نور بينائي
در ميان پيكري نگاشته نغز
كان همه پوست بود وين همه مغز
نوخطي در نشانده در كمرش
غاليه خط كشيده بر قمرش
چون سهي سرو برفراخته سر
زده در سيم تاج تا به كمر
آن بتان ديده برنهاده بدو
هر يكي دل به مهر داده بدو
او در آن لعبتان شكر خنده
وانهمه پيش او پرستنده
بر نوشته دبير پيكر او
نام بهرام گور بر سر او
كان چنانست حكم هفت اختر
كاين جهان جوي چون برآرد سر
هفت شهزاده راز هفت اقليم
در كنار آورد چو در يتيم
مانه اين دانه را به خود كشتيم
آنچه اختر نمود بنوشتيم
گفت تا باشد از نمونش راي
گفتن از ما و ساختن ز خداي
شاه بهرام كين فسانه بخواند
در فسون فلك شگفت بماند
مهر آن دختران زيباروي
در دلش جاي كرده موي به موي
ماديانان گشن و فحل شموس
شيرمردي جوان و هفت عروس
رغبت كام چون فزون فكند
دل تقاضاي كام چون نكند
گرچه آن كارنامه راه زدش
شادماني شد از يكي به صدش
زانكه بر عمرش استواري داد
بر مرادش اميدواري داد
در مداراي مرد كار كند
هرچه او را اميدوار كند
شه چو زان خانه رخت بيرون برد
قفل بر زد به خازنش بسپرد
گفت اگر بشنوم كه هيچكسي
قفل ازين در جدا كند نفسي
هم در اين خانه خون او ريزم
سرش از گردنش درآويزم
در همه خيل خانه از زن و مرد
سوي آن خانه كس نگاه نكرد
وقت وقتي كه شاه گشتي مست
سوي آن در شدي كليد به دست
در گشادي و در شدي به بهشت
ديدي آن نقشهاي خوب سرشت
مانده چون تشنه‌اي برابر آب
به تمناي آن شدي در خواب
تا برون شد سر شكارش بود
كامد آن خانه غمگسارش بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد