قصيده شماره ۳۴ - در ستايش بكتاش بيگ حكمران كرمان

۳۵ بازديد


از آنرو شد به آبادي بدل ويراني كرمان
كه دارد بانيي چون عدل نواب ولي سلطان
ز برج عدلش ار خورشيد بر باغ جهان تابد
به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
فتاده گرگ را با ميش در ايام او وصلت
صداي نغمهٔ سور است و آواز ني چوپان
ميان بچه شير و گوزن است آنقدر الفت
كه بي هم مادران را شير نستانند از پستان
به راه ره زنان سدي كشيده تيغ انصافش
كه نتواند زدن راه كسي غارتگر شيطان
صبا را گر بياموزند محكم كاري حفظش
بدارد موج را بر آب چون آجيده بر سوهان
نموداري پديد آورد گيتي از دل و طبعش
يكي شد معني معدن يكي شد صورت عمان
مگر با جود او انداخت دريا پنجه در پنجه
وگرنه پوست از بهر چه رفت از پنجه مرجان
بود مزدور دست با ذلش خورشيد از اين معني
كه در مي‌پرورد در بحر و زر مي آكند در كان
به جرم چين ابرويي زند مريخ را گردن
در آن ايوان كه دارد قهرمان قهر او ديوان
قبايي كش بريد ايزد به قد عهد اقبالش
ازل آراستش جيب و ابد مي‌دوزدش دامان
زهي قدر ترا بالاي اختر دامن خيمه
زهي راي تو را خورشيد انور شمسه ايوان
اگر خورشيد رايت دانه را نشو و نما بخشد
شود بر خوشه پروين زمين كشته دهقان
ضميرت گر بر افروزد چراغ مردم ديده
نماند در فروغ روي او از خويشتن پنهان
دل خصمت كه نگشايد، شدي گر في المثل آهن
تقاضاي سرشتش ساختي قفل در زندان
خدنگ قهر پركش كرده و شمشير كين بسته
چو خصم واژگون بخت تو آيد بر سر ميدان
به انداز ميانش تيغ بگشايد نيام ازهم
به قصد جانش از سوفار سر بيرون كند پيكان
در آن ميدان كه صف بندند گردان دغا پيشه
اجل از جا جهاند رخش و پيش صف دهد جولان
شود روي زمين از مرد همچون عرصهٔ محشر
بود سطح هوا از گرد همچون نامهٔ عصيان
چنان گردي كز آن گر مايه باشد شام دوران را
نيارد برد روز وصل ظلمت از شب هجران
ز بس نوك سنان سركشان بر چرخ پيوندد
نماند در ميان اختران يك چشم بي‌مژگان
زند سد نيش بر يك جاي سد چوبين بدن افعي
نهد از طوق بر يك حلق اسد ابريشمين ثعبان
به بالا رفتن و زير آمدن شمشير بشكافد
هم از شير فلك سينه هم از گاو زمين كوهان
همه روي هوا را نيزه خونين فرو گيرد
ز بس كز تيغ شيران را زند خون از رگ شريان
گر اسبان سبكرو را نباشد در هوا پويه
زمين در آب گم گردد ز ثقل جوشن و خفتان
جهاني از زمين آن بادپاي برق سرعت را
كه برق و باد را پيشي دهد در پويه سد ميدان
ز خاكش مايه هر چار عنصر در سكون اما
شود آتش به هنگام شتابش اصل چار اركان
خلاف مذهب جمهور اگر شخصي سخن راند
عدو را از شمار گام او ثابت كند پايان
اگر باشد بر اجزاي زمانش راه آمد شد
خبر ز انجام كار آوردنش كاري بود آسان
به پاي او اگر آفاق پيمايد عجب نبود
به شرق و غرب اگر حاضر شود يك شخص دريك آن
كند كاري كه وقتي كشتي نوح نبي كرده
چو در صحراي كين از خون دشمن سركند توفان
نشان دست و پاي او به وقت حملهٔ دشمن
يكي در اول ايران يكي در آخر توران
برآري از نيام قهر شمشيري كه در آتش
برآرد غسل هر جان كز لباس تن شود عريان
ز آبش قطره‌اي گر در زلال زندگي افتد
سرا پا زخم گيرد ماهي اندر چشمه حيوان
به هر جانب كه آري حمله بگريزد سراسيمه
ز سويي جان بي پيكر ز سويي پيكر بي جان
هژبر تيغ زن ضيغم شكار اژدها حمله
كه بر شير از تب خوفش بود هر شب شب هجران
ز يك سو از تو غوغاي قيامت و ز دگر جانب
جهان پرشور و محشر از نهيب سرور دوران
جان مكرمت بگتاش بيگ عادل به اذل
كه ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان
چو بگشايد خدنگ قهر و راند تيغ كين گردد
از اين يك رخنه اندر سنگ وزان يك رخنه در سندان
در آن ايوان كه باشد قابض ارواح بر مسند
كمان او بود حاجب سنان او بود دربان
حسام قهر او را مرگ روز كين بگنجاند
جهان اندر جهان جان در ميان قبضه و يلمان
چو راه كهكشان گيرد دخان آتش قهرش
سحابي گسترد در بحر كش اخگر بود باران
نمي‌آيند بي هم بر سر كين بسته پنداري
سر شمشير او با پاي مرگ ناگهان پيمان
كمان و تير را ناديدهٔ مثلش كارفرمايي
از آن وقتي كه ريط تركش افتاده‌ست با قربان
ز تيغش هر دهن كز پيكر دشمن پديد آيد
نهد در وي ز پيكان پياپي رشته دندان
بدينسان صف شكافي همعنان صف دري چون تو
صف دشمن اگر كوه است با هامون شود يكسان
معاون گر سپاه روم و چين باشد مخالف را
نه از اتباع ايشان زنده بگذاري نه از اعوان
به تيغ انتقام آن سركه از گردن بيندازي
سر قيصر بود ك ويزيش از گردن خاقان
رعيت پرورا فرماندها خوشوقت آن كشور
كه چون عدل تو در وي قهرماني مي‌دهد فرمان
بود از آشيان جغد ره در خانه عنقا
در آن بوم و بري كش دارد انصاف تو آبادان
بهار عدل تو دارالامان را ساخت بستاني
كه شد گلهاي خلد از رشك او داغ دل رضوان
به نام ايزد چه بستاني در او سد گلبن دولت
ز هر گلبن هزاران غنچه فرمان وي خندان
به حق خود عمل فرماي يعني بگذران از وي
اگر وحشي به گستاخي صفيري زد در اين ميدان
الا تا مملكت بي سلطنت باشد تن بي سر
الا تا سلطنت بي عدل باشد پيكر بي جان
به تدبير تو بادا عقل چون جان از خرد خرم
به انصاف تو بادا ملك چون پيكر به جان نازان
به امر و نهي گيتي آنچه گويي و آنچه فرمايي
خرد را واجب التعظيم و جان را واجب الاذعان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد