عروس خيال از حجلهٔ انديشه برون آوردن

۳۴ بازديد


عروس نظم را جوياي اين بكر
چنين شد خواستگار از حجلهٔ فكر
كه چون خسرو از آن دشت فرحبخش
به عزم شهر راند از جاي خود رخش
شبي دستور را سوي حرم خواند
به آن جايي كه دستور است بنشاند
پس آنگه گفت او را كاي خردكيش
به دانايي ز هر صاحب خرد پيش
بر آنم تا نهال نوبر خويش
گل نورستهٔ جان پرور خويش
سهي سرو رياض كامكاري
گل بستان فروز نامداري
فروزان شمع بزم آراي عصمت
در يكدانهٔ درياي عصمت
ببندم عقد با شهزاده منظور
چه مي‌گويي در اين انديشه دستور
وزير از گنج عصمت شد گهر سنج
زبان را كرد مفتاح در گنج
كه‌اي رايت خرد را درةالتاج
به عقلت رأي دور انديش محتاج
نكو انديشه‌اي فرخنده راييست
عجب تدبير و راي دلگشاييست
از او بهتر نمي‌يابم در اين كار
اگر واقع شودخوبست بسيار
اشارت كرد شه تا رفت دستور
بيان فرمود حرف او به منظور
جوابش داد منظور خردمند
كه اي بگسسته دانش از تو پيوند
منم شه را كم از خدام درگاه
چه حد بنده و دامادي شاه
قبولم گر كند شه در غلامي
زنم در دهر كوس نيكنامي
بگو باشد كه صاحب اختياري
چه گويم اختيار بنده داري
زند اقبال من بر چرخ خرگاه
شوم گر قابل دامادي شاه
به نزد پادشه جا كرد دستور
بگفت آنها كه با او گفت منظور
از آن گفتار خسرو شاد گرديد
دلش از بند غم آزاد گرديد
قضا را بود فصل نوبهاران
ز ابر نوبهاري ژاله باران
نسيم صبحدم در مشكباري
معطر جان ز باد نوبهاري
هزاران مرغ هر سو نغمه پرداز
جهان پر صيت مرغان خوش آواز
به سوسن از هوا شبنم فتاده
شده هر برگ تيغي آب داده
عروس گل نقاب از رخ گشوده
رخ از زنگار گون برقع نموده
صبا بر غنچه كسوت پاره كرده
برون افتاده راز گل ز پرده
بنفشه هر نفس در مشك ريزي
صبا هر جا شده در مشك بيزي
تو گفتي زال شاخ مشك بيد است
كه او در كودكي مويش سفيد است
عيان چون پاي مرغابي ز هر سوي
نهال سرخ بيدي بر لب جوي
ز باران بهاري سبزه خرم
دماغ غنچه و گل‌تر ز شبنم
بنفشه زان در آب انداخت قلاب
كه ماهي‌بد ز عكس بيد در آب
به تارك نارون را زان سپر بود
كه از سنگ تگرگش بيم سر بود
به سوي ارغوان چون ديده بگشاد
شكوفه بر زمين از خنده افتاد
بلي بي‌خنده آن كس چون نشيند
كه بر هندوي گلگون جامه بيند
ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار
عيان قوس قزح را سد نمودار
دهد تا آب تيغ كوهساران
نمد آورد ميغ نوبهاران
دميده سبزه هر سو از دل سنگ
نهان گرديده تيغ كوه در زنگ
درخت گل ز فيض باد نوروز
به رنگ سبزه خرگاهيست گلدوز
نهال بيد شد در پوستين گم
درخت ياسمين پوشيد قاقم
به عزم جشن زد شاه جوانبخت
به روي سبزه چون گل زر نشان تخت
سرافرازان لشكر سركشيدند
به پاي تخت خاصان آرميدند
به پيش تخت خود منظور را خواند
به پهلوي خودش بر تخت بنشاند
چو جا بر جاي خود خلق آرميدند
به مجلس خادمان خوانهاكشيدند
نه خواني بوستان دلگشايي
به غايت دلنشين بستان سرايي
دراو هر گرد خواني آسماني
بر او اطباق سيمين كهكشاني
سماطش گسترانيده سحابي
براو هر نان گرمي آفتابي
درخت صحن او فردوس كردار
ز الوان ميوه‌ها گرديده پربار
چو خوانسالار بيرون برد خوان را
ز مي شد سرگران رطل گران را
خضر گرديد ميناي مي‌ناب
ز جوي زندگاني گشته پر آب
حريفان سرخوش از جام پيايي
سر ساغر گران گرديده از مي
صراحي لب نهاده بر لب جام
گرفته جام از لعل لبش كام
ز ميناها فروغ آب انگور
چنان كز نخل موسا آتش طور
كشيده آتش از مينا زبانه
فكنده جام را آتش به خانه
رخ ساقي ز مي گرديده گلرنگ
چو بلبل كرده مطرب ناله آهنگ
ز هر سو مطربي در نغمه سازي
به زلف چنگ كردي دست يازي
هواي لعل مطرب در سر ني
شده دمساز فرياد پياپي
ز دف در بزمگاه افتاده آواز
ز دست مطربان مجلس فغان ساز
نواسازان نوا كردند آهنگ
سخن در پرده قانون گفت با چنگ
فتاد از مطربان خوش ترانه
به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه
اشارت كرد شاه هفت كشور
كه تا بستند عقد آن دو گوهر
عروس خور چو شد زين حجله بيرون
به گوهر داد زيب حجله گردون
به سوي حجله شد منظور خوشحال
به مقصودش عروس جاه و اقبال
در آمد در بهشت بي‌قصوري
در او از هر طرف در جلوه حوري
نظر چون كرد ديد از دور تختي
به روي تخت حور نيك بختي
ز باغ دلبري قدش نهالي
رخش از گلشن جنت مثالي
به اوج دلبري ماهي نشسته
به دور مه ز گوهر هاله بسته
از او خوبي گرفته غايت اوج
محيط حسن را ابروي او موج
سپاه غمزهٔ او تاجداران
صف مژگان او خنجر گذاران
دو چشم او دو هندوي سيه دل
گرفته گوشهٔ ميخانه منزل
لب لعلش حيات جاوداني
به وصلش تشنه آب زندگاني
به تنگي ز آن دهان ذره مقدار
نفس راه گذر مي‌ديد دشوار
به خوان حسن بهر قوت جانها
ز دندان و لب او شير و خرما
چو گستردي بساط عشوه سازي
به رخ از مهر و مه مي‌برد بازي
به روي تخت جا در پهلويش ساخت
چو طوقش دستها در گردن انداخت
چو خلوتخانه خالي شد ز اغيار
نياز و ناز را شد گرم بازار
گهي اين دست آنرا بوسه دادي
گهي آن سر به پاي اين نهادي
دمي اين نار او چيدي به دستان
دمي آن سيب اين كندي به دندان
به سوي باغ شد منظور مايل
شكفت از شوق باغش غنچه سان دل
خدنگش كرد صيد اندازي آهنگ
ز خون صيد پيكان گشت گلرنگ
به سوي گنج دزدي راه پيمود
به سوزن قفل را از گنج بگشود
به گردابي درون شد ماهي سيم
الف پيوسته شد با حلقهٔ ميم
چكيد از شاخ مرجان لؤلؤ تر
لبالب گشت درج از لعل و گوهر
هوا داري ز بزمي دور گرديد
سرشك از ديدهٔ نمناك باريد
نخستين گشت گلگون عرق بار
ز ميدان چون برون شد رفت از كار
سحر چون گشت منظور نكو نام
ز خلوتخانه آمد سوي حمام
طلب فرمود ناظر را سوي خويش
به دمسازي نشاندش پهلوي خويش
ز هر جاكرد با ناظر حكايت
به جا آورد لطف بي‌نهايت
غرض اين داشت آن سروگل اندام
گهي از خانه گر بيرون زدي گام
كه با ناظر درآيد از در لطف
نظر بر وي گشايد از سر لطف
هزاران جان فداي دلربائي
كه تا بخشد نواي بي‌نوايي
طريق دوستاري آورد پيش
كند قطع نظر از شادي خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد