ديشب كه بكوي يار ميگرديدم
داني كه پي چه كار ميگرديدم
قربان خلاف وعدهاش ميگشتم
گرد سر انتظار ميگرديدم
روزي ز پي گلاب ميگرديدم
پژمرده عذار گل در آتش ديدم
گفتم كه چه كردهاي كه ميسوزندت
گفتا كه درين باغ دمي خنديدم
گر دست تضرع به دعا بردارم
بيخ و بن كوهها ز جا بردارم
ليكن ز تفضلات معبود احد
فاصبر صبرا جميل را بردارم
از هجر تو اي نگار اندر نارم
ميسوزم ازين درد و دم اندر نرم
تا دست به گردن تو اندر نرم
آغشته به خون چو دانه اندر نارم
گر در سفرم تويي رفيق سفرم
ور در حضرم تويي انيس حضرم
القصه بهر كجا كه باشد گذرم
جز تو نبود هيچ كسي در نظرم
آزرده ترم گر چه كم آزار ترم
بي يار ترم گر چه وفادار ترم
با هر كه وفا و صبر من كردم بيش
سبحان الله به چشم او خوارترم
از خاك درت رخت اقامت نبرم
وز دست غمت جان به سلامت نبرم
بردار نقاب از رخ و بنماي جمال
تا حسرت آن رخ به قيامت نبرم
يا رب چو به وحدتت يقين ميدارم
ايمان به تو عالم آفرين ميدارم
دارم لب خشك و ديدهٔ تر بپذير
كز خشك و تر جهان همين ميدارم
ساقي اگرم مي ندهي ميميرم
ور ساغر مي ز كف نهي ميميرم
پيمانهٔ هر كه پر شود ميميرد
پيمانهٔ من چو شد تهي ميميرم
جهدي بكنم كه دل زجان برگيرم
راه سر كوي دلستان برگيرم
چون پرده ميان من و دلدار منم
برخيزم و خود را ز ميان برگيرم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد