گر خلق چنانكه من منم دانندم
همچون سگ ز در بدر رانندم
ور زانكه درون برون بگردانندم
مستوجب آنم كه بسوزانندم
چونان شدهام كه ديد نتوانندم
تا پيش تواي نگار بنشانندم
خورشيد تويي به ذره من مانندم
چون ذره به خورشيد هميدانندم
من از تو جدا نبودهام تا بودم
اينست دليل طالع مسعودم
در ذات تو ناپديدم ار معدومم
وز نور تو ظاهرم اگر موجودم
عمري به هوس باد هوي پيمودم
در هر كاري خون جگر پالودم
در هر چه زدم دست زغم فرسودم
دست از همه باز داشتم آسودم
در كوي تو من سوخته دامن بودم
وز آتش غم سوخته خرمن بودم
آري جانا دوش به بامت بودم
گفتي دزدست دزد نبد من بودم
در وصل تو پيوسته به گلشن بودم
در هجر تو با ناله و شيون بودم
گفتم به دعا كه چشم بد دور ز تو
اي دوست مگر چشم بدت من بودم
هرگز نبود شكست كس مقصودم
آزرده نشد دلي ز من تا بودم
صد شكر كه چشم عيب بينم كورست
شادم كه حسود نيستم محسودم
در خواب جمال يار خود ميديدم
وز باغ وصال او گلي ميچيدم
مرغ سحري زخواب بيدارم كرد
اي كاش كه بيدار نميگرديدم
ز آميزش جان و تن تويي مقصودم
وز مردن و زيستن تويي مقصودم
تو دير بزي كه من برفتم ز ميان
گر من گويم، ز من تويي مقصودم
يك چند دويدم و قدم فرسودم
آخر بي تو پديد نامد سودم
تا دست به بيعت وفايت سودم
در خانه نشستم و فرو آسودم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد